سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
می نویسم برای دلهای شکسته مینویسم برای صداهای لرزان اشکهای پنهان . خداوندا چرا رسم روزگار این گونه است.چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد.چراسوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند.چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است.نمیدانم چرا دل ما انقدر وسعت ندارد که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند و ازمیان بردارد.
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان... برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم... حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...! برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش... خنده هایی که دارم فراموششان می کنم... و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چـ آرامشی دارد این روزها چقدر دوستـ دارم... این آرامش محض را خدآیا می ترسم! دل من بـ آرام بودن عادتـ ندارد! چـ طوفانی در راه استـ
سروش(نگهبان خاندان)
و زیر باران قدم میزدم، دریغ از یک قره خیس شدن، به خودم آمدم، پنداشتم،که چتر یاد تو بر سر من بود، بگذار از تو خیس شوم،
سروش(نگهبان خاندان)
من به روی دلتنگی در شب، با مدادی آبی رنگ، چه ساده و چه کودکانه، یک جفت کفش،نقاشی میکنم، یک جفت پا در حال حرکت،،،،،،،به طرف تو، سنگ فرشها نأیی ندارند، اما، قلب پاشنهها پر از شوق رسیدن است، امیدوارم که کوچهٔ قدیمی مرا به خاطر آورد، من میآیم،،شکّ مکن،
سروش(نگهبان خاندان)
این روزها دلم تنگ نبودنهایت است چقدر این دیوار فاصله بیرحم است روزها در پی تو به هر سو مینگرم چیزی تا امدنت نمانده میدانم............
سروش(نگهبان خاندان)
غم سنگین دوریت مرا آزار می دهد، غم بی پایان تو مرا به ذره ای از عشق زمینی قانع می کند.
سروش(نگهبان خاندان)
خسته از بغض نگشوده ی شبانه ام و پراز واژه ی تکراری تنهایی و اشک آسمان گرفته است دل من هم... نگاه نمی کنی آرام آرام دور می شوی بغض آسمان می ترکد؛ می بارد دل من هم...
سروش(نگهبان خاندان)
نمی توانم به سویت گام بردارم حتی در رویاهایم چرا که در سینه ام آسمان ها تیره اند و ذهنم ابرآلود است
سروش(نگهبان خاندان)
خاطره می بافم دلم آب می شود برای بوسه ای که از لبانت چیدم اشک هایم سرازیر می شود و رنگ های خاطره ام را در هم می پیچد تنها تصویر محوی از تو باقی می ماند و دل زخمی من
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته است دیگر خیال های بد از مترسک کوچک ذهن من نمی ترسند زندگی،تلخ و غمگین جاری است چه کنم ثانیه ها بی تو نمی گذرند...
سروش(نگهبان خاندان)
اين روزها ... آسمان هم انگار سوخت ذخيره می کند... ابر ها عجيب هدفمند شده اند... راستی من باران چشمانم را حراج کرده ام کسی نمی خواهد؟؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
لغزیدن روی پوست تو در امتداد شب چشمان پر خواهش من، نگاه پر نیاز تو لب های عطش کرده ی من نفس های پر هوس تو پیچ و تاب گیسوان تو تابیدن انگشتان من هرم تن تو ذوب سرانگشتان من... اینک این منم و حصار استوار دستانت سر به روی سینه ات گذاشتن شنیدن موسیقی وجودت، ضربان بودنت، و حس لطیف جریان زندگی در شریان هایت! 1
سروش(نگهبان خاندان)
در زلالی چشمانت تصویر گمگشته خویش را باز جستم و آغازی دیگر یافتم حضورت سکون زمان بود و لبانت گریز ناپذیری آب در صحرای عطش! خیالت اما اینک تجربه تحملیست که از توان آسمان بیرون است! .... سکوت ناگزیرم را خواهی بخشید. می دانم!