سروش(نگهبان خاندان)
ای عشق تو یک احساس سردی که به اجبار به من تحمیل شدی... در تو شوق یافتن نیست..... در تو انتظار نوازش نیست.... در تو اجباره سخت بودن لحظه ها ماندگار ترین یادگار است ای .... عشق تو تنها احساس اجباره قلبم به عقلم بود عمری باید بی تو بود و با یاد تو بود
سروش(نگهبان خاندان)
حس خوبی نیست روحم خسته است و جسمم خسته است از این تکرار لحظه های سرد.... از اینکه حرفهای بیهوده ی آدمها رو نا خودآگاه می شنوم مجبورم..... مجبورم..... آدما ذهن محدودی دارند به اینکه باید زیست حس دلسوزی دارم ......
سروش(نگهبان خاندان)
ای کاش بالی داشتم هر وقت می آمدی می رفتم .....دورتر و دورتر و دورتر فکرمیکردم دوری از آنچه از آن توست یعنی غربت حالا می فهمم زندگی تنهاترین حسه غریبی ایست که هست و تو آشنا خواهی بود تنها لحظه ای که نباشی
سروش(نگهبان خاندان)
"من آرامشم تنهاییست" دلم میخواهد تا آنجا که هیچ نیست سفر کنم آنجا که یاد و خاطره ای نیست برای تکرار آنجا که وابستگی نیست آنجا که هیچکس نمی داند خیانت چه شکلیست آنجا که زشت و زیبا یکیست نگو آنجا تنهایم جایی که هیچ چیز هنوز مفهومی ندارد برای من دنیای آرامش است ای غم وکفشهایم مال تو!!! بسکه جاده اش پاک و بی ریاست پا برهنه می روم عزیز....
سروش(نگهبان خاندان)
ببخــش اگـه تمــام محــبتم برای تو باز هم کـم بود.. ببخــش اگه وســــعم در حد خریــدنت نبــود .. به خــــدا هــمین دیـروز به فـــلانی گــفتم ارزون بودی اما من هـنوز توو احـــمق بودن هیچــی پس انـداز ندارم...
سروش(نگهبان خاندان)
به این پندار پی برده بودم که جدایی یک قانون است ولی بعد از رفتن تو فهمیدم مسوب این جدایی فقط شخصیت هوسباز توست روزی که آمدی عطشوارانه مرا به اندازه ی ارزش آب پرستیدی و امروز سیراب سیراب جویای سرابی هستی که طعم آن دوری و نیرنگ و فریب است تورا با عشق های هرروز تازه ات تنها خوام گذاشت
سروش(نگهبان خاندان)
پیمان نبست فروشی بود صداقتش را به حلقه ی طلائی فروخت مثل یک غلام حلقه به گوش
سروش(نگهبان خاندان)
روزهایم میگذرد حرفی نیست باتو یا بی تو!! چه فرقی میکند حرف هم زده باشم گوشهایت پر از نا باوریست... برای من هر چقدر تلخ ... تو با دل نبستن هایت شیرینی... صحبت از وابستگی نیست صحبت از معرفت است... که نیست
سروش(نگهبان خاندان)
نگو نمی آیی که چشمان امیدم برای برگشت تو بی تاب است نگذار بیش از این در انتظار تو باشم دل من فرسووده است و داغ تو بر سینه ی من نمایان.. هنوز در جاده ی شب من کسی چراغ تورا می جوید چراغ تو ای مسافر که گذشته ای از خط دل من از این دورتر نشو دوریت تاریکیست جای زخم بی کسی ام با یاد نداشتن تو تازه میشود مرا مرهمی بده ای عابر
سروش(نگهبان خاندان)
مبهم است ولی پیدا نیست ابدی نیست اما گاهی به ما سر می زند وقتی تنهایم او با من است...شکل من.... با من یکی می شود و همراه من می آید به هر جا که می روم.. حتی تا لبه ی باریک دیوار برای نا امید کردن ترس.. مثل من نمی ترسد از خاطره انگیز ترین لحظه های دیوانگی آدمهای مست با من ترا می جوید در جا جای عالم وجود.. مثل من سر در گم می شود از معمای پیچیده ی نیرنگ.. مثل من بی تاب می شود در فصل انتظار.. گمانم این اندیشه ات بود.....!!! که تنها نیستم..وتنهایم کردی تو بر این باور باش...ای عزیز رفته از دست که من عمریست با سایه ی خود تنهایم... جای تو خالی نیست سایه ام جای تو باز.. همدم دیرین من است...
سروش(نگهبان خاندان)
میگن برای دوست داشتن آدمی مثل تو باید دلیل داشت.. دلیل دلیل تو هستی و من در تو زاده شدم تو همیشه با غیر و من فقط در تو خلاصه شدم.. تو برای من آغازو من برای تو پایان لذت.. تو تجربه ی تلخ اما دوست داشتی و من برای تو یک مزاحم همیشگی.. من چشمه ی زلال محبت و تو چاله ی سیاهی و ظلمت. تو تابع هوس شهوت و من همیشه در غفلت.. ومن آنقدر لحظه ها را با تو معنی کردم و به تو عادت کردم .. که برای دوست داشتن تو دست ازتو کشیدم ..
سروش(نگهبان خاندان)
من در سکوتم و در تنهایی ..... و تو پر از شوق زندگی من در جاده ی آینده ام سر گردانم و تو در قایق خوشی هایت معلق من باز هم نگران که قایق تو به کدام دریا خواهد رسید تو فکر ساختن یک قایقم باز هم تنها می سازم... باز هم نگران که قایق تو به کدام دریای دل خواهد رسید..... گاهی به خود می گویم چرا بسازم وقتی مقصد من تو .. و تو را مقصدی نیست.... آرزویی است مرا در دل... ای کاش همه ی دریا ها مال من بود...
سروش(نگهبان خاندان)
هزار بار تمنا کردم داشتن تورا به ازای باختن هرچه هست اما آنقدر خساست به خرج دادی که درآخر قلب و ایمانت به هرز رفت تو به من قلب خود نبخشیدی در عوض خدای من تورا گونه ای به من بخشید که قلب تو مال من و جسم تو قربانی هزاران هزار هوس باز همچون تو باشد تورا به آنهایی بخشیدم که بودنشان برایت دوام زندگیست تورا با عشق های هر روز تازه ات تنها خواهم گذاشت
سروش(نگهبان خاندان)
تکرار لحظه های سرد تکرار آزردن قلبهای پر از درد تکرار باورهای همیشه مسموم تکبر و فخر و فقر و آینده ای نا معلوم تکرار این لحظه های تکراری تکرار این درد های اجباری چه اسراری برای زیستن در این جهنم داری؟!!
سروش(نگهبان خاندان)
اگر تشنه ی قدرتی هیچوقت بت نشو چون من یکتا پرستم میخوای محکم باشی سنگ نشو چون من شکستنی ام بلند پرواز باش اما مغرور نشو چون غرور از عشق جدات میکنه اگر میخوای آزاد باشی بیفکر نشو چون یکی یه جایی هست که همه فکرو خیالش تویی...