سروش(نگهبان خاندان)
سرم که به شانه ات برسد تمام است: همه ی دردها، همه ی اشکها . . . . . . شب رنگش را مدیون چشمان توست و من آرامشم را آسمان، برایم سقف نمی شود؟!... نشود!!! زمین، زیر ِ پایم استوار نیست؟!... نباشد!!! این ها به چه کار می آیند؟! سرم که روی ِ شانه ات باشد هیچ چیز نمی خواهم نه از زمین، نه از زمان شانه ات بس است . . .
سروش(نگهبان خاندان)
اینکه یواشکی دلتنگش باشی ... خیلی بهتر از اینه که بهش بگی و هیچ جوابی نگیری
سروش(نگهبان خاندان)
مــ ـــن سکوت میکنم . . . تــ ــــو بنویس . . . خیال میکنید من نیستم . . . ولی من هر روز سکوتم را پست میکنم اینجا . . . این پست را نیز سکوت می کنم . . . تـو بنویس . . . بنویس از دلــــتنگــــی هایت... از هر چه دلــــــت می خواهد . . .
سروش(نگهبان خاندان)
مــوجــودات ِ غــریبـی هـستیـم ! نـه طاقــت ِ دروغ را داریـــم ... و نــه تحــمّل ِ حـقــیــقت را !!
سروش(نگهبان خاندان)
آرزویـــــــی کـُـن ... گوشــــــهای خــــــدا پــر از آرزوست و دســـــتهایش پر از معـــــــجزه ... آرزویـــــــی کُــن ... شاید کوچـــــــکترین معــــــــجزه اش بــــزرگـــــترین آرزوی تـــو باشد ...
سروش(نگهبان خاندان)
امشــب شب دیـــدار و کنارست ، بیایید چشم دو جهان جانب یارست ، بیایید بی پرده بگویم ، رخ خورشید وش یار پر جلوه و خوش نقش و نگارست ، بیایید چون پرده نشینان حرم ، از چه نشستید ؟ ای سبزه و گل فصل بهارست ، بیایید تا باده به پیمانه بود ، شاد بنوشید
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه میخواستم بگم که: دوستی را باید از کویر آموخت که به عشق خورشید از دریا بودن گذشت....
سروش(نگهبان خاندان)
بـعـضـی آدمـــــ هـا فـقـطـــ یـکــــ اسـمـــــ اند در شـنـاسـنـامـه ی تـو ... بـعـضـی اسـمـــــ هـا امـا . . . شـنـاسـنـامـه ی تــوانـد ...!
سروش(نگهبان خاندان)
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته آسمان پر باران چشم هایم بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
سروش(نگهبان خاندان)
حافظ هنوز اصرار دارد ، خبر خوشی در راه است! تو کجای دنیای منی که هر چه می آیی نمی رسی . . . ؟
سروش(نگهبان خاندان)
زخمی کهنه اَم ! سایه رنجی پایان یافته ! به لمس ِ سر اَنگشتانت ، بر سایه این زخم ، دلخوشم ...
سروش(نگهبان خاندان)
سال هاست جوانیم در پیاده روهای شلوغ بی کسی دست فروشی می کند شانه هایش را خوب می برند اما... هق هق اش را نه...
سروش(نگهبان خاندان)
متــــــــــــــــــــــــرسک اینقدر دستهایت را باز نکن! کســـــــــــــــــــــــی تو را در آغوش نمیگیرد! تنهاییی ایستادگی می آورد..
سروش(نگهبان خاندان)
آنقــدر نازت را کشیدم ، که گــران شدی و وسعم دیگر نــرسید .. !!
سروش(نگهبان خاندان)
نــَـه بــــه دیــروز هــآیی کـــه بودی می اندیشــَمــ نـــَـه بـــه فـــــَــردآهــآیی کـــه شــآیـَـد بیــــآیی میخـــــــوآهــَـم امـــروز رآ زنــدگـــی کــُنــمــ خواســـتی بــآش.... خواســـتی نَبــآش..