سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
باران در گلوی من ابر کوچکی ست ، میشود مرا بغل کنی؟ قول میدهم گریه کم کند
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
مرا چه باک ز باران که گیسوان تو چتری گشوده اند مرا چه باک ز مرگ که بوسه های تو پیغام های قیامند بدرودهای تو تکرارهای سلامند
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
باران رحمت خدا همیشه می بارد تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
باز باران آمد از هوا یا ز دو چشم خیسم؟ نیک بنگر! چه تفاوت دارد
سروش(نگهبان خاندان)
سرانجام گاهی باید گذاشت ورفت گاهی باید دل ببرم از طوفان نگاههایت گاهی باید دلم بسوزد برای در انتظار رسیدن به خوشبختی آنهم با تو گاهی باید دلم بگیرد از آرزوهایی که ازدست رفت . رویاهایی که رنگ باخت وعشقهایی که بی سرانجام ماند گاهی باید گریه کنم فقط برای خودم گاهی باید رفت پشت سرت راهت راهم نگاه نکنی که نکند دلت بلرزد برای خاطرات از دست رفته ات
سروش(نگهبان خاندان)
آیینه و شمعدون نمی خوام من لب خندون نمی خوام هر چی که خنده هست واسه تو هر چی غمه برای من ....
سروش(نگهبان خاندان)
اراجیـفــ
که می شنوم،
یکــ نـخ سیگـــار
آتـش می زنـم!
آرام مـی شــوم!
دروغ که بـشنوم،
مـثــل سیگـــار آتـش می گیرم!
نـابـــــــود می شـــوم!!!!!!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
ديشـــب خـــــــدا آروم صـــدام كـــرد و گفــــت : خــــــــــوابي ؟ عشــــقت داره قــــربون يــــكي ديــــگه ميــره... اونـــوقت تــــو راحت خوابيـــــــــــدي ؟؟؟!!! ... ... لبخنــــدي زدم و گفتــــم : خــــــــــــدا جونم " اين همون مخــــلوقي هست كه وقتـــــي آفريديـــش به خودت آفـــــرين گفتي
سروش(نگهبان خاندان)
چرا، دنیای ما پر از دست هائی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها . . .
سروش(نگهبان خاندان)
عمریست که با سادگی ام خو دارم / درویش صفت نغمه ی یا هو دارم ای عشق بیا مشتری جانم باش / در سینه دلی به شرط چاقو دارم !
سروش(نگهبان خاندان)
و... امــ ـروز تمــ ـام آرزوهـــ ـایم را دود کـــ ـردم...
سروش(نگهبان خاندان)
قشنگ ترین لحظات را کسی به تو میده که بتونه غمگین ترین لحظات را از تو بگیره
سروش(نگهبان خاندان)
ـبـهـ تـَمــآشــآ بــنـشـیــنْ ایـטּ دُنـیــآ هـَر ثـآنـیـهـ اَشـْ عـُمـــرے حـَرفـــْ بـرآےِ گـُفـتـטּ وَ عـُمـرے حـَرفــْ بـَرآےِ دیـدَטּْ دآرد
سروش(نگهبان خاندان)
می گویند : شاد بنویس...نوشته هایت درد دارند...!! و من یاد مردی می افتم ،که با ویالونش...گوشه ی خیابان شاد میزد...!! اما با چشمهای خیس