سروش(نگهبان خاندان)
میـــدونــــی ... بــــارهـــا میتـــونستـــم مچــــت رو بگیـــــرم ولــــی دستــــت رو محکـــم تــــر گــــرفتــــم !
سروش(نگهبان خاندان)
آدمــها کنــارت هستند.
تا کـــی؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند.
از پیشــت میروند یک روز...
کدام روز؟
... ... وقتی کســی جایت آمد.
... دوستــت دارند.
تا چه موقع؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.
میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه.
نه...
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود.
و این است قانون بازی باهــم بودن.........
سروش(نگهبان خاندان)
اگه هنوز ریشه ما تو خاکه یا دستامون تو آسمون پاکه اگه درختیم و سپید بختیم اگه تناوریم و سبز و سختیم ...
سروش(نگهبان خاندان)
گریه نکن مسافر! باران که بیاید زشتیهای این شهر کثیف را خواهد شست.. و اسمان ابی دوباره خواهد درخشید... درست است که انتظار باران، سخت است.. درست است که اندوه سیاهی ،پوشانده نفس زندگی را.. اما تو میدانی که در اوج تلاوت افتاب، ابرهای باران زا... رویشی دوباره خواهند داشت... گریه نکن مسافر... بی معرفتی دوستان ...و دشمنی خویشان... بی رنگ میشود در اوج کبود اسمان ... حالا تنها توئی... بر خود نظر کن و بلند شو.. کابوسهایت رو به پایان است... تنها کا[!]ت از خواب بیدار شوی.. خواستم از تو بگویم.. و از روشنی دستهایت... اما هر چه کردم .. یادم نیامد رنگ نیلی ان شب افتابی.. میخواستم سر خوناب جگر بگشایم و از حقارت و بیداد مدعیان بنویسم. اما ... تنها کا[!]ت از خوب هزار ساله بیدار شوی... گریه نکن مسافر... غربت دیار بیگانه تسکینیست بر روح زخم خورده ات... سیاهی دلهای بی حصار و اتش تمام نشدنی فریب... تنها یک پرده نمایش بود... پرده فرو افتاده.. و شرمنده رهرویست که نظر بر مجاز کرد.. گریه نکن مسافر..
سروش(نگهبان خاندان)
قلبي داشته باش که هرگز سختي سنگ را به خود نگيرد و احساسي داشته باش که هرگز آزاردهنده نباشد
سروش(نگهبان خاندان)
دوست داشتم گوشه ای بنشینم وبه آسمان بنگرم..........به نگریستن ادامه دهم تا آنگاه که خدا جان مرا بستاند, پا بر آسمان میگذارم....از این آدمکها بیزارم....میانشان بودن بیهوده است
سروش(نگهبان خاندان)
طلب کن خالق خود را بجو مارا مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ مرا با قطره اشکی صدایم کن برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
سروش(نگهبان خاندان)
""""کدامین چشمه سمی شدکه آب ازآب میترسد؟که حتی ذهن ماهیگیر،ازقلاب میترسد؟گرفته دامن شب را،غباری آنچنان برهم،که پلک ازچشم،چشم ازپلک و پلک از خواب میترسد...!.!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
آرزوهاتو يه جا يادداشت كن و يكى يكى از خدا بخواه. خدا يادش نميره ، ولى تو يادت ميره كه چيزى كه امروز دارى ، آرزوى ديروزت بود
سروش(نگهبان خاندان)
اي كه كاهي با نكاهي مهرباني مي كني/اين من خاكي ترين را اسماني مي كني...من نمي كويم جرا با انكه حتي رفته اي / با دل تنكم تو هم هر شب تباني مي كني..!!!!&&&
سروش(نگهبان خاندان)
هيچكس تنهايي ام را حس نكرد/لحظه ويراني ام را حس نكرد/درتمام لحظه هايم هيچكس/وسعت حيراني ام راحس نكرد/آن كه سامان غزلهايم ازاوست/بي سروسامانيم راحس نكرد..!!!"
سروش(نگهبان خاندان)
من بي مي ناب زيستن نتوانم /بي باده كشيد بارتن نتوانم/من بنده آن دمم كه ساقي گويد/يك جام دگربگيرو من نتوانم..!!
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی آب روانیست روان میگذرد ................. آنچه اقبال منو توست همان میگذرد
سروش(نگهبان خاندان)
محبت مثل سکه مي مونه که اگر بيفته توي قلک قلب نميشه درش بياري، اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني
سروش(نگهبان خاندان)
ترجيح ميدهم يك حقيقت ازارم بده....تا اينكه يك دروغ ارومم كنه.......