سروش(نگهبان خاندان)
من گاهي شبها با ماه تنها، همنوا ميشوم و ترانههاي مهتاب را براي بركههاي خفته ميخوانم، شنا ميكنم و تا عمق درياها سفر ميكنم . من گاه مثل مرغ شب ميخوانم و تو مرا ميشنوي. نغمهاي را كه بس آشناست نه دور است و نه نزديك. من گاهي مثل باران ميبارم و در زمين فرو ميروم و با عطر خاك ميآميزم و آن گاه بذري را كه در نهانگاه خود دارم در آغوش مهر ميفشارم. ومن همیشه به یادت خواهم بارید.... تا بدانی عشق را پایانی نیست...
سروش(نگهبان خاندان)
میدانی باران که بیاید .. تمام پلیدیهای این شهر کثیف را خواهد شست ان وقت من و تومینشینیم . .ساعتها، دست در دست هم ، رو به روی همان اینه قدیمی همان جا که شعله ای از عشق روشن است به نشانه همان عهد کهنی که داشتیم تا دیگر فراموش نکنیم.. باور رویاهامان را تا که بدانیم.. سیاهیها.. گرچه روی حقیقت میپوشانند.. اما ماندگار و همیشگی نیستند میسرایم باور روشنیها را بر فراز بلندترین قله شهرم تا که اسمان همیشه بداند.. تقدس بارشش را درک میکنم، میستایم و باور دارم
سروش(نگهبان خاندان)
گریه نکن مسافر! باران که بیاید زشتیهای این شهر کثیف را خواهد شست.. و اسمان ابی دوباره خواهد درخشید... درست است که انتظار باران، سخت است.. درست است که اندوه سیاهی ،پوشانده نفس زندگی را.. اما تو میدانی که در اوج تلاوت افتاب، ابرهای باران زا... رویشی دوباره خواهند داشت... گریه نکن مسافر... بی معرفتی دوستان ...و دشمنی خویشان... بی رنگ میشود در اوج کبود اسمان ... حالا تنها توئی... بر خود نظر کن و بلند شو.. کابوسهایت رو به پایان است... تنها کا[!]ت از خواب بیدار شوی.. خواستم از تو بگویم.. و از روشنی دستهایت... اما هر چه کردم .. یادم نیامد رنگ نیلی ان شب افتابی.. میخواستم سر خوناب جگر بگشایم و از حقارت و بیداد مدعیان بنویسم. اما ... تنها کا[!]ت از خوب هزار ساله بیدار شوی... گریه نکن مسافر... غربت دیار بیگانه تسکینیست بر روح زخم خورده ات... سیاهی دلهای بی حصار و اتش تمام نشدنی فریب... تنها یک پرده نمایش بود... پرده فرو افتاده.. و شرمنده رهرویست که نظر بر مجاز کرد.. گریه نکن مسافر..
سروش(نگهبان خاندان)
برگرد بي تو اين عشق غريب است ، عزیزم! برگرد اين همه فاصله آيد به چه کارم؟ برگرد آسمان خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو پُرم از ابر ، که همواره ببارم ، برگرد سهمم از شعر ، فقط گريه شده ، ماه ِ غزل ! ها . . . دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد صبر باراني من را که خزان دزديده ست قدر اين پنجره من تاب نيارم ، برگرد تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد بي تو اينجا قفسي تنگ تر از خاطره هاست من ِ ققنوس صفت سوختم از تنهايي بی تو این عشق غریب است عزیزم! برگرد
سروش(نگهبان خاندان)
باران می بارد .... و امـــــــــــــشب باران تمام غصه هایش را بر دلم می کوبد.. باران می بارد.....و دلم پر از درد ای کاش میشد ....زیر باران جان داد...به بهترین فرشته ی خداوند.... هیچکس حرف های امشبم را حس نمی کند.......... باید باران بیاید ..وغم مرا داشته باشی . تا بفهمی مرا.باید بغض داشته باشی.تا بفهمی باران را
سروش(نگهبان خاندان)
بگذر از نی من حکایت میکنم ،از جدایی ها شکایت میکنم ،نی کجا این نکته ها آموخته ،نی کجا داند نیستان سوخته،بشنو از من بهترین راوی منم،راست خواهی هم نی و هم نی زنم ،نشنو از نی نی حصیری بیش نیست ، بشنو از دل دل حریم دلبریست ،نی چو سوزد خاک و خاکستر شود،دل چو سوزد خانه دلبرشود
سروش(نگهبان خاندان)
فصل عوض میشود
جای آلو را
خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا مرا ببخش به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه ی تو نبود...
سروش(نگهبان خاندان)
به اندازه ی باورهای هر کسی ،با او حرف بزن ... بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد ! به همین سادگی...!!
سروش(نگهبان خاندان)
قلبي داشته باش که هرگز سختي سنگ را به خود نگيرد و احساسي داشته باش که هرگز آزاردهنده نباشد
سروش(نگهبان خاندان)
اگر شب هنگام , کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
سروش(نگهبان خاندان)
نسيم دانه را از دوش مورچه انداخت.
مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت:
" گاهي يادم ميرود كه هستي كاش بيشتر نسيم مي وزيد..!"
سروش(نگهبان خاندان)
آنقدر هی به خدا سپردمت
که .....
برداشت تورا با خودش برد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
آن شرابی را که در سال جدایی انداختی امشب ته نشین شد... می نوشم اولین جام را به سلامتی نبودنت.