سروش(نگهبان خاندان)
"كاش مي شد با شقايق ها كريستكاش مي شد بار ديكر باز زيست"كاش مي شد،كاش مي شد!!
سروش(نگهبان خاندان)
گفتی به نبرد تن به تن می ارزد/ روحت که جدا شد از بدن می ارزد/ حالا تو بگو خدا وکیلی این عشق٠٠/به این همه دست و پا زدن می ارزد؟!
سروش(نگهبان خاندان)
اي بي تو زمانه سرد و سنگين درمن/اي حسرت روزهاي شيرين درمن / بي مهري انسان معاصردرتوست/ تنهايي انسان نخستين درمن٠٠٠!!
سروش(نگهبان خاندان)
با تور دلم زود تو را می گیرم / از خاطره ی رود تو را می گیرم/ ای ماهی آبهای روشن ای عشق! / از آب گل آلود تو را می گیرم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
همه چیز را بلد شده ام/ خیابانها, کوچه ها.../حتی رنگهای چراغ قرمز را/ اما ،هنوز هم گم میشوم/ آدم ها را بلد نیستم...
سروش(نگهبان خاندان)
" ديگراشك ها هم شبيه تو شده اند ، هرقدركه گريه مي كنم نمي آيند . . .
سروش(نگهبان خاندان)
من و تو دور شدیم اینقدَر چرا از هم؟/غریبه باهم، دشمن به هم، جدا از هم٠٠/اگر به هم نرسیدیم بیخیال شدیم/ولی جدا که نکردیم راه را از هم/که برنگردی و دیگر نگاه هم نکنی٠٠/بپاشی اول بازی زمینه را از هم!/تمام اینهمه مثل کلاف سردرگم/ولی به سادگی قهر بچهها از هم/تو هم شکستهای و مثل من پر از زخمی٠٠/چه شد، من و تو به هم خوردهایم یا از هم...؟/اگر قبول نداری نگاه کن به عقب/جدا شده جایی ردّ پای ما از هم٠٠! /چقدر فاصله داریم ما دو تا با هم/چقدر فاصله داریم ما دو تا از هم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته از این واژه های رنگارنگ/همین عبور مکرر، صدای خسته ی سنگ٠٠/طلوع یک هوس سرد روی پیشانی/ زمختی نفس مردک خیابانی/ دلم عجیب گرفته، صدای چلچله کو؟/صدای هُرم نفس های خط فاصله کو٠٠؟/ غروب سرد همین روزهای پاییزی/به دست و پنجه ی ابری سیاه گلاویزی/دلم بهانه گرفته برای نازِ صدات/ فتاده در دل تنگم دوباره حال و هوات٠٠/کنار حافظ و عکس تو و دو فنجان چای/منم و جاده و پاهای خسته تا تو بیای!/منم و ماه و شبی که ترانه می گرید/همین بغل هوسی بی بهانه می گرید/نگاه جاده به راهی که باز گردی تو٠٠/به لحظه ای که پر از آه و سوز و دردی تو!/شروع این غزل اینجا برای چشمانت/تمام هستیِ من خاک پای چشمانت٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
خبر رسید که دیگر مرا نمی خواهی/ببین چگونه بهم ریخت کوه را کاهی٠٠/درست مثل درختان بید می لرزم/درست مثل نفسهای باد در راهی/برای تو که زلیخای قصه ام شده اي/ من مثل یوسف زیبای در ته چاهی٠٠!/ پر است چشم من از شیشه های دلتنگی/پر است دست تو از سنگهای خودخواهی!/برای این دل خو کرده با نبودت بس/ همینکه از تو خبر می رسد به من گاهی٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
در من هنوز خاطره ی چشمهای تو .../رویای خیس و دلهره ی چشمهای تو.../ای کاش با نسیم سحر باز می شدند/بر لحظه هام پنجره ی چشمهای تو.../خوابم نمی برد .... و تمام اتاق من/پر از صدای زنجره ی چشمهای تو.../یکشب بیا به حرمت باران واطلسی/مثل منی که حاضرم به چشمهای تو.../تو نیستی و این شب تاریک مانده است/با مرگ من و خاطره ی چشمهای تو٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
و لحظه لحظه هاي من سر شار از نكفته هاست,,,,,,هيج نمي كويم اما... ببين كه لبريز شدم
سروش(نگهبان خاندان)
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم
سروش(نگهبان خاندان)
دستم بوی گل می داد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند، اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم.
سروش(نگهبان خاندان)
کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه می کنه دستت اشکشو پاک می کنه
سروش(نگهبان خاندان)
تو ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی