دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سروش(نگهبان خاندان)

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست درباره »
سروش(نگهبان خاندان)
مرد - مجرد
امتیاز: 2206

دنبال‌شدگان

(137 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(192 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

بارون وقتي مي بارد سنگيني بار نگاهش را بر صورتم حس مي كنم قطرات عشق روي گونه ام مي ريزد رد پاي باران بر چهره ام نشسته خيسي نرمي بر كف دستانم كه دعا گونه برايش دراز گشته ، لمس مي كنم چشمانم را مي بندم تا شويندگي بار سنگين غمم را حس كنم باران عشق روي قلبم میبارد

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

ترا می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در اغوشت نگیرم توئ آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من نا گه گشایم پر بسویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم .

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

نمی دانم زمان بارش باران دلم از غربت خورشيد ميگيرد و روز افتابي هم دلم در انتظار ابري سرد و بارانزاست خدايا من به دنبال چه ميگردم ؟ نميدانم ....

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

من الان كنار بارون بودم جاتون خالي بود خودم بودم و خودم با ياده تو با بارووووون دستاي خيس بارون اشكامو با خودش به دل خاك مي برد با هم بلند مي خنديديم به درد و غصه هامون ولي دردام نمي ذاشت از دل من در مي اومد و لبامو مي بست تا بغض من سخت وتلخ بشه بارون دلش به حاله من سوخت تندوتندتر باريدن گرفت بغض تلخ من هم شكست رو شونه هاي بارون تنها جايي كه ميتونم غم رفتن و نبودنت رو فرياد بزنم آخه بارون هم بغض داره تو صداش غم و داره مي باره تنها اين تن خيس بارون مي فميد كه من غم نداشتنتو چطور تو تن نيمه جونم پنهون كردم و نمي ذارم كسي بفهمه كه تو رو ندارممممممممم

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

اي ساربان، اي کاروان ليلاي من کجا مي بري با بردن ليلاي من جان و دل مرا مي بري اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري در بستنِ پيمان ما تنها گواه ما شد خدا تا اين جهان، بر پا بود اين عشق ما بماند بجا اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري تمامي دينم، به دنياي فاني شراره عشقي، که شد زندگاني به ياد ياري، خوشا قطره اشکي به سوز عشقي، خوشا زندگاني هميشه خدايا، محبت دلها به دلها بماند، بسان دل ما که ليلي و مجنون فسانه شود حکايت ما جاودانه شود تو اکنون زعشقم گريزاني غمم را ز چشمم نمي خواني ازاين غم چو حالم نمي داني پس از تو نمونم براي خدا تو مرگ دلم را ببين و برو چو طوفان سختي ز شاخه غم گل هستي ام را بچين و برو که هستم من آن تک درختي که در پاي طوفان نشسته همه شاخه هاي وجودش زخشم طبيعت شکسته اي ساربان، اي کاروان ليلاي من کجا مي بري با بردن ليلاي من جان و دل مرا مي بري اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

گاهــــی شرافتــــی که سکــــوت دارد گفــــتن نــــدارد ... !!

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

آدمها آنقدر زود عوض می شوند ... آنقدر زود..که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی ... و ببینی...چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است ...

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

گاهي وقتا مجبوري بپذيري که برخي از آدما فقط تو قلبت ميمونن نه تو زندگيت

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

از تو چیز زیادی نمی خواهم دستم را که بگیری گرم می شوم . لبخند که بزنی دنیا شیرین می شود آن قدر که این فنجان قهوه زیر باران فجایع بچسبد‌ ماه پا به فالم گذارد و ستارگان دیگر خاری به چشم شب هایم نباشند .

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

پست ترین انسان کسیست که خوب بودن کسی را بر حسب زرنگی خود بگذارد ...!

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

نتوان دل شاد را به غم فرسودن وقت خوش خود بسنگ محنت سودن کس غیب چه داند که چه خواهد بودن می باید و معشوق و به کام آسودن............خیام

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

چه سریست میان تو و باران که هرگاه گل یادت در وجودم می شکفد باران می گیرد پس تکلیف من چیست ؟ که تمام لحظه هایم بارانیست . . .

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

پرنده ای که مال تونیست،اگرصدتاقفس هم براش بسازی آخرش میره!!!

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

ای عابر ره گم کرده که از شهر کوچک بارانی من میگذری اگر به شهر آفتابی او رسیدی به او بگو آفتابت جاودان باد اما بدان من تا همیشه در این شهر بارانی به انتظارت نشسته ام وتا نیایی قطره قطره شعر می ریزم ذره ذره عشق می بافم اندک اندک عمر می بازم تا بیایی .......