دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بیا باز فریب بخوریم ... تو فریب حرف های مرا و من ... فریب نگاه تو را ... مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد؟ ... که تو از من چشم برداری و ... من نگویم، که دوستت دارم ... !/ [شهاب مقربین]
گفتیم وُ شنیدم از آن خانۀ محصور / افسوس جدا از هم وُ بی حوصله وُ دور / رفتیم ازین چشمه به آن چشمه پیِ نور / آب از سرِ هر چشمه گِل آلود وُ بسی شور / کوتاه تر از فرصتِ هر قصۀ آهیم / ازین خواب به آن خواب وُ ازین چاله به چاهیم ... !/ [رضا بی شتاب / ترکیب بندِ تن]
ای بیتو من، خراب!
---------------------------
ای بیتو من، خراب!
شب بیتو خسته است.
ای بیتو من سراب
دیگر شتاب، توان را شکسته است. در من، منی بهپاست،
اما نرفته دلشدهای در عمیق خواب.
جدایی، چه خیمهای
در شهر بسته است
اما . . . نرفته دلشدهای در عمیق خواب.
ای دیدهات شراب!
جرعه نگاهی.
ای بیتو دل خراب، تباهی . . .
در کُنه من غم تو در این پُر ستوه شب
پرواز میکُند.
در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لرد.
ای بیتو من، خراب!
دستان باد
دیوارهای جدایی کشیدهاند
در روی خاک.
این ظلم نیست؟
ای بیتو من، خراب!
ای بیتو من، خراب!
شب، بیتو خسته است؛
من، بیتو خستهام،
و جدایان
درهم شکستهاند.
ای بیتو،
ای سراب!
----------------------- نصرت رحمانی
از مجموعۀ «میعاد در لجن»
ها ، چه خوب آمد بیادم، گریه هم کاری است ... گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین ... گاه با شوق است ، یا لبخند یا اسف یا کین ... و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند ... !/ [اخوان ثالث]
درست وسط یک بحث عمیق فلسفی، که هیچ ربطی هم به "عشق" و "عاشقی" نداشت ... برگشت روبه جمع گفت: ... اصلاٌ عاشق پیشگی٬ یکی از ارزشهای پذیرفتهشدهی جامعهی ایرانیست ... حتی اگر بخش زیادی از مردم چنین شیوهای در زندگی خود نداشته باشند٬ دارندگانش را ارج میگذارند !!! ... و از آن لحظه تاکنون، زیر لب زمزمه میکنم : ... [هِیواااااااااااااااااااااااایِ من] ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن