✔ عـلـ[بابا]ــی
Kali Gandaki River, Nepal by Cory Richards
✔ عـلـ[بابا]ــی
Black-Browed Albatrosses, South Georgia by Marius Coetzee
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه فرقی می کند من عاشق تو باشم یا تو عاشق من ... چه فرقی می کند رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز می شود ... ! [گروس عبدالملكيان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مقصد مهم نیست، مسیر هم مهم نیست ... حتی خود سفر هم چندان مهم نیست ... فقط و فقط ؛ همسفرِ که خیلی مهمه [خیلی مهم] ! … /
✔ عـلـ[بابا]ــی
رشته ی پیوند یاران را بریدن سهل نیست ... چهره ی برگ خزان زرد از جدایی می شود ... ! [صائب]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای بی تو دلِ تنگم بازیچه توفانها / چشمان تب آلودم باریکه بارانها / مجنون بیابانها افسانه مهجوری است / لیلای من! اینک من: مجنون خیابانها / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راه ناتمام ... ! [قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهر ورزانِ زمان های کهن ... هرگز از خویش نگفتند سخن ... که در آنجا که «تویی» ... بر نیاید دگر آواز از «من» ... ! [ف مشیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب چراغ خلوت شب زنده دارانم چو شمع / وز شباويزان و از اختر شمارانم چو شمع / هر كه بختش يار، پيش پاى خود بيند مرا / اخترى در اختيار بختيارانم چو شمع / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی [ شايد ] يک فاصله است ... بين يک هيچ، و هيچی ديگر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امان از این گودالهای خود کنده ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 46 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن