✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش برگ های آخر تقويم عشق / حرفی از يک روز بارانی نداشت / کاش می شد راه سخت عشق را / بی خطر پيمود و قربانی نداشت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
" سایه "ام مرا گفت : نه «سایه» دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست ... اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و همچنان ... « تورا من چشم در راهم » ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Chile Ash Cloud by Ricardo Mohr
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستت دارم و عشق تو از نامم می تراود ... مثل شیره ی تک درختی مجروح در حیاط زیارتگاهی ... ! [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
آخرم رام نشد چشمِ غزالی وحشی / گرچه اَنگیختم از هر غزلی غوغایی / تا نه از گریه شدم کور بیا، ورنه چه سود؟ / از چراغی که بگیرند به نابینایی! / همه در خاطرم از شاهدِ رویاییِ خویش / بگذرد خاطره، با دلکشیِ رویایی / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ... آنکس که صادقانه یادم میکند ... هر لحظه تو عاشقانه یادش باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر عشق آخرین عبادت ما نیست ... پس آمده ایم اینجا برای کدام درد بی شفا شعر بخوانیم ؟ ... و باز به خانه برگردیم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ural Owls, Estonia by Sven Začek
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن