دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
پر پرواز ندارم، اما ... دلی دارم و حسرتِ دُرناها ... و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماه تاب پارو می کشند، خوشا رها کردن و رفتن! ... خوابی دیگر به مردابی دیگر! ... خوشا ماندابی دیگر به ساحلی دیگر به دریایی دیگر! ... خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی، خوشا اگر نه رها زیستن،مردن به رهایی! ... آه، این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند ... !/ [احمد شاملو / آیدا:درخت و خنجر و خاطره شبانه]
نه سیم نه دل نه یار داریم / پس ما به جهان چه کار داریم؟ / غفلتزدگان پر غروریم / خجلتزدگان روزگاریم / ای دل تو ز سیم و زر چگویی؟ / ما "جمله" ز بهر یار داریم ... !/ [سنایی]
گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی! ... تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آنست که ... شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی، که حتی ... یکی از هزاران حرف تو را نمیفهمد ... !/ [جورج اُورول / کتاب روزهای برمه]
ز شاعر، ناله مستانه در محشر چه می خواهی؟ / تو خود هنگامهئی، هنگامهٔ دیگر چه میخواهی؟ / به بحر نغمه کردی آشنا، طبع روانم را / ز چاک سینه ام دریا طلب، گوهر چه میخواهی؟ / نماز بی حضور از من نمی آید نمی آید / دلی آورده ام دیگر، ازین کافر چه می خواهی؟ ... !/ [علامۀ لاهور، اقبال]
رفتن علت نیست ... معلول تمام ماندنهاییست که گوشه اتاق فرسوده میشوند ... از کسی که میخواهد برود نباید چیزی پرسید ... هرکسی که پا دارد میرود … !/ [رسول یونان]
تمام سهم من از تو ... آتشیست که از دور گرمم میکند ... و هر بار نزدیک میشوم، پایم پس میکشد! ... حالا تو هی بگو، از سوختن میترسی ... من میگویم از خاکستر شدن میترسم ... !/ ["علیرضا باقی"]
از آن چشمی که می داند زبان بی زبانی را / نکویان یاد می گیرند طرز نکته دانی را / به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی / درازی عیب می باشد قبای زندگانی را ... !/ [کلیم کاشانی]
نمی خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد
سپر از سینه کن سنگ جفای آسمانی را
کنون کز رعشه ی پیری به جامم می نمی ماند
چه حاصل گر دهد دوران،شراب کامرانی را ؟
به سان سایه گر از ناتوانی ها زمینگیرم
ز همراهان نی ام واپس، بنازم سختجانی را
ز رویش دیده محروم است و گوش از مژده ی وصلش
که دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را
دلم سیمای جنگ از چهره ی صلح تو می یابد
به آن چشمی که بیند در تغافل همزبانی را
از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرا / این همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی؟ / از غم تو غنیم وز همه عالم درویش / نیست چون من به جهان از غم درویش غنی / مکن ای دوست تکبر که برآرم روزی / نفسی سوخته وار از سر بیخویشتنی ... !/ [عطار]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 6 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن