دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است / رو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است / با «هم نفسی» گر نفسی بنشینی / مجموع حیات عمر آن یک «نفس» است ... !/ [فخرالدین عراقی]
تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد مبر / چشم من باشی، در سایهی ابروی منی / گوش تا گوش به صحرا به خرام و نهراس / شیر ها خاطرشان هست که آهوی منی ... !/ [مهدی فرجی]
از سُکر نامت ای دوست با آن که مست بودیم / مارا ببخش یک عمر شیطان پرست بودیم / حالا در این جهنم این سرزمین مرده / تاوان آن گناه و آن سیب کِرم خورده / باید میان این خاک در کوه و دشت و جنگل / عمری ثواب کرد و برگشت جای اول ... !/ [سعید بیابانکی]
نامهای در جیبم و گلی در مشتم ... غصهای دارم با نیلبكی ... سر كوهی گر نیست، ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم ... عشق جایش تنگ است ... !/ [حسین منزوی]
ز دست عشـق به جز خیر بر نـمی آید / وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیـست / درخـت ها به من آموختند فاصله ای / میان عشـق زمینی و آسمانـی نیست / به روی آینه ی پر غـبار من بنویـس / بدون عــشق جهان جـای زندگانی نیست ... !/ [فاضل نظری]
اما شعر تو میگه، که چشم من تو نخ اَبره، که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه ... غروب سهشنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بودن ... به خودم هی زدم از اینجا برو، اما موش خورده شناسنامهی من! ... عصر چارشنبهی من! عصر خوشبختی ما! ... فصل گندیدن من! فصل جونسختی ما ... !/ [فرهاد مهراد / هفته خاکستری]
از آن زمان که آرزو، چو نقشی از سراب شد / تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد / نرفته کام تشنه ای، به جستجوی چشمه ها / خطوط نقش زندگی ، چو نقشه ای بر آب شد ... !/
باز دلبر هوس يك غزل زيبا كرد / هوس يك غزل نافذ پرمعنا كرد / نيمهی گمشده بود و دلِ پروازی من / گاه و بيگاه به كويش پر و بالی وا كرد / آب چشم و دل آتش چه تضادی دارند / آفرين خالق هستی كه چه خوش پيرا كرد ... !/
هیچ کَس با من نیست ... ماندهام تا به چه اندیشه کنم! ... ماندهام در قفسِ تنهایی ... در قفس میخوانم چه غریبانهِ شبی است، شبِ تنهاییِ من ... !/ [سهراب]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 7 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن