دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست / پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند / گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام / صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند ... !/ [فاضل نظری]
تا كجا بايد از اين زمزمهها بنويسم؟ / تا كجا دفتر اين عشق چراغانی نيست؟ / همه از قافيه عشق گريزان هستند / مشكل از سبك عراقی و خراسانی نيست ... !/ [علی سلیمانی]
به بال عاشقی پر می فرستم
گل بارانی تر می فرستم
به دنبالت کبوتر می فرستم
نگاهم را دم در می فرستم
به پهنای نگاه های کبوتر
برایت شعر دیگر می فرستم
به چشمان تو باور می فرستم
به سودایت قسم سودی نجویم
نیایی بر درت سر می فرستم
ویسواوا شیمبورسکا (به لهستانی: Wisława Szymborska)
(زادهٔ ۱۹۲۳ - درگذشته ۲۰۱۲) شاعر، مقاله نویس، مترجم لهستانی است.
او در سال ۱۹۹۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
داوران کمیته ادبی جایزه نوبل در توصیف وی، او را «موتسارت شعر» خوانده بودند.
کسی که ظرافتهای زبانی را با «شور و هیجانهای بتهوونی» در هم آمیخته بود.
ویسواوا شیمبورسکا، در تاریخ ۱ فوریه ۲۰۱۲ میلادی، بر اثر سرطان ريه
در شهر کراکف درگذشت.
چندین مجموعه شعر و کتابهایی بسیاری که ترجمه او
از زبان فرانسه به زبان لهستانی است،
در کنار دهها مقاله ادبی از او برجای ماندهاست.
به یاد عشق تو، تا من ترانه خوان گشتم / جهان و جمله جهان شد، ترانه خوان با من / ز بیخ و بُن بکند کوه درد و غم / این سیل چنین که گریه کند چشم آسمان با من ... !/ [حمید مصدق]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 7 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن