دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مانند همیشه چشـمهایم به دَر است / بر سفرهی ما جگر نه، خونِ جگر است / تـه مانــدهی سـفـرهی شـمـا را آورد / آری، پــدرم مـورچـهی کـارگر اسـت ... !/ [جلیل صفربیگی / Photos by National Geographic - Björka Oddities]
آن نه می بود که دور از نظرت میخوردم / خون دل بود که از دیده به ساغر میشد / از خیال تو به هر سو که نظر میکردم / پیش چشمم در و دیوار مصور میشد / چشم مجنون چو بخفتی،همه لیلی دیدی / مدعی بود اگرش خواب مُیَسٌر میشد ... !/ [سعدی]
تو فکر میکنی زندگی چند بار اتفاق میافتد ؟ ... و تو فکر میکنی يک سيب چند بار میافتد تا نيوتن به سيب گاز بزند و بفهمد چه شيرين میبود اگر میتوانستيم به آسمان سقوط کنيم ؟ ... چند بار ؟ ... راستی دريای دستهات آبی زمينی است ؟ ... میدانی سياه هم که باشد، روشنی زندگی من است ... و تو فکر میکنی من چند بار به دامن تو میافتم ؟ ... !/ [عباس معروفی]
زیبا ..موثر.. لیک همون خط .....دلم یه کار تازه ..یه رسم تازه تو نوشتن میخواد.که نویسنده تو حیاط کوچیک با دیوارای کاهگلیش دستشو زیر چونه اش نزنه ..و به هوای خوش گذشته عاشق باشه ..نگران اینده...
یه زبان تازه ..
راستی علی بابا شما نویسنده ای به نامِ ر.اعتمادی رو میشناشید؟
به گل، به آینه، به آفتاب می مانی / به سادگی و به پاکی آب می مانی / تو را فقط به تو تشبیه می توانم کرد / که نیست مثل تو، به آفتاب می مانی ... !/ [عباس درویشی]
ستاره های کلامت را، در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار ... بر من ببار تا که برویم بهاروار ... چشم از تو بود و عشق، بچرخانم بر حول این مدار زیبا ... تمام حرف دلم این است ... من عشق را به نام تو آغاز کرده ام ... در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا ... !/ [محمدرضا عبدالملکیان]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 7 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن