✔ عـلـ[بابا]ــی
به زخم خنجر سکوت ... چنان مبتلا شده ام که ... امیدی به التیامم نیست ... دانی که دریا چگونه دریا شد؟ ... [از پیوستن اشک های بسیار] ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
در گِل بمانده پای دل، جان میدهم چه جای دل؟! ... وز آتش سودای دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا / گر بدان شادی که دور از تو بمیرم , مرحبا / دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما / بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟ / ! .../
✔ عـلـ[بابا]ــی
Al Husn Hotel by Guenter Standl
✔ عـلـ[بابا]ــی
Luna Park, Paris by Aleš Kreže
✔ عـلـ[بابا]ــی
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Pacific Salmon by Randy Olson
✔ عـلـ[بابا]ــی
خشک آمد کشتگاه ِ من در جوار ِ کشت ِ همسايه ... گرچه میگويند : « میگريند روی ِ ساحل ِ نزديک سوگواران در ميان سوگواران . » ... قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! ... کی میرسد باران ؟ ... ! [داروَگ / نیما ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت این عکس نمی تواند دیوار باشد ... من پشت این عکس ... با تو قدم زده ام ! ... / [کامران رسول زاده]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تاب بنفشه ميدهد طره مشک ساي تو / پرده غنچه ميدرد خنده دلگشاي تو / اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز / کز سر صدق ميکند شب همه شب دعاي تو / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر لوح غم گرفته چشمانم جزباران نقش و نگاری نخواهی دید ... کاش مـیشد ... آمدنت را ،خودت نقاشـے کنـے ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای سنایی گر نیابی یار، یار خویش باش / در جهان هر مرد و کاری، مرد کار خویش باش / هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند / خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نیازی به الفبایِ حیرت نیست ! ... یک نفر همین حوالیِ نزدیک دارد حافظ میخواند ... یک نفر همین حوالیِ نزدیک دارد ترانه های مرا میخواند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیر کرده ای ... و سایه ام ... مرا کشان کشان ... به خانه می برد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 9 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن