✔ عـلـ[بابا]ــی
Flowering Dogwood, California by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمانه قرعه ی نو میزند به نام شما / خوشا شما که جهان میرود به کام شما / در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است / که بوی عود دل ماست در مشام شما / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوشَت به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی / ای خوشترین خوشآمده بار دگر بیا / چون شب به سایههای پریشان گریختی / چون آفتاب از همه سو جلوهگر بیا / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
موی تو ریخته بر شانه ی تو اما من / شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم ! / از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست / می روم سر بگذارم به بیابان خودم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو نيلوفر عاشقانه چونان ميپيچم به پای تو ... که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
بدان که ... جز با چشم دل نمیتوان خوب دید ... آنچه اصل است، از دیده پنهان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما» / کوریم و نمیبینیم، ورنه همه بیماریم / من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته / امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم / عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم! / با عقل، آب عشق به یک جو نمی رود / بیچاره من که ساخته از آب و آتشم / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بسکه در تدبیر فردا مانده ایم ... با همیم اما چه تنها مانده ایم / در کلاس جمع و تفریق زمان ... عاشق جمعیم و منها مانده ایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی / تو چه شوخی که دل از مردم بی دیده ربایی ؟ / تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن / دل شوریده روا نیست که دزدیده ربایی / ... ! [شوریده شیرازی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خوار / در ره عشق تو اندر کوچه و بازار، زار / در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست، دوست / جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار، یار / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن