✔ عـلـ[بابا]ــی
بین من و تو چهل زندان بود ... حیاط به حیاط زندان ... با پرچم صلحی در دست آمدم ... تو نبودی ... ! "شمس لنگرودی"
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکاسی در لحظه مناسب ... ! (3)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بود کُشته خواهی شد آخر ... وآنروز ... دم غروب ... وقت اذان ... ته کوچه خاطرهها ... دلم را با اشک چشمم آب داد ... رو به قبله خواباندش ... یک ... دو ... سه ... تمام !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچه انسانها طلایی تر شدند ... عشق ها هم مومیایی تر شدند ... اندک اندک عشق بازان کم شدن ... نسلی از بیگانگان آدم شدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کلیــــد در گنجیــــنهی اســــرار ازل / عقل دیوانهی گنجی که به ویرانهی تست / شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل / هر که توفیق پری یافته پـــــروانهی تست / ... ! (شهریار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
منظره کوهستان ... و تصویر صورت انسان !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر ... که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Sailboats, Borocay,Philippines by Ken Michael Jon Taarup )
✔ عـلـ[بابا]ــی
روی دیوار کلیسایی نزدیک درب ورودی نوشته بودند ؛ اگرازگناه خسته شدي، وارد شو ... و یک خانمي زيرش نوشته بود ؛ اگر نه ،با اين شماره تماس بگيريد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه، اينجا نه ... پنج قدم به موازات نگاهم بپيچ به چب ... نگاهم كن، خوب نگاهم كن ... و به من بگو ... من كي مُردم؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 52 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن