✔ عـلـ[بابا]ــی
مرگم را انکار نکن ... تو حتا میدانی کجا به خاک سپرده شده ام ... تو همه چیز را میدانی، منتظرم نباش ... بعید میدانم برگردم ... حتا به خواب هايت ... ( بهار كيان افراز )
✔ عـلـ[بابا]ــی
این روزها که می گذرد ... هر روز احساس می کنم ... که کسی در باد فریاد می زند ... احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود ... یک آشنای دور ... صدا می زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلــم ز نازکـی خود شکست در غـم عشــق / و گـر نـه از تـو نیــایــد که دلشـکـــن باشی // خمــوش «سایه» که فریــاد بلبـل از خامی ست / چو شمع سوخته آن به که بیسخن باشی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ... هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
و چنان ... کلبه در آبم آرزوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سرباز و عکاس ... ! (متن در دیدگاه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لشکر خواب آورد بر دل و جانت شکست / شب همه شب همدم دیده ی بیدار باش // در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن / تو به یکی زندهای از همه بیزار باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Sanaga-Yong Chimp Death by Monica Szczupider )
✔ عـلـ[بابا]ــی
فغان که در طلب گنج نامه مقصود / شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد // به کوی عشق منه بیدلیلِ راه قدم / که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل ما ،گویِ وفا در کفِ چوگانِ جفاست ... نَرَمَد گوی اگر در کف چوگان بدهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوش تا جامهٔ فرصت ندری / درزی دهر، نه آگه ز رفوست // تا تو آبی به تکلف بخوری / نه سبوئی و نه آبی به سبوست // غافل از خویش مشو، یک سر موی / عمر، آویخته از یک سر موست ... ! (پروین اعتصامی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند / نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند / تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند / تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند / آن که گویند به عمری شب قدری باشد / مگر آنست که با دوست به پایان آرند / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ره تو ،رونده را در قدم نخستمین ... نیست به نیست میفتد ... هست به هست میرود ... ! (عطار)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 19 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن