✔ عـلـ[بابا]ــی
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن ... که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست ... ! (خواجه رندان حافظ شیرازی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمین در انتظار تولد یک برگ ... من در حال شمارش معکوس ... صفر همیشه پایان نیست ... گاه آغاز پرواز است ... ! (قدسی قاضی نور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یکرنگ بمان ... حتی اگر در دنیــــــــایى زندگی می کنی که ... مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنـــــگ باشند ... تو ، میتوانی ، مطمئنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی کردیم اما باختیم / کاخ خود را روی دریا ساختیم / لمس باید کرد این اندوه را / بر کمر باید کشید این کوه را / زندگی را با همین غم ها خوش است / با همین بیش و همین کم ها خوش است / زندگی را خوب باید آزمود / اهل صبر و غصه و اندوه بود / باختیم و هیچ شاکی نیستیم / بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Cowgirls Australia by Joe Scherschel )
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز نميشود اين آسمان ... من ميمانم و شب ... من ميمانم و صبح ... و ابري كه ... ماه و خورشيد نميفهمد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی . عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند. عشق،خود مرگان است! پیدا و نا پیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند.و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.حالا سلوچ کجاست؟ این چاهی است که تو در آن فرو کشیده می شوی؛ چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود .سلوچ کجاست؟ ... ! (جاي خالي سلوچ - محمود دولت آبادي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
با تار و پود این شب باید غزل ببافم ... وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار ... دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست ... بار ترانه ها را از دوش عشق بردار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یعنی كه نمودند در آیینهء صبح ... كز عمر شبی گذشت و تو بی خبری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خواهم ورقی نوشتن از عشق ... کآسان نتوان گذشتن از عشق ... عشق است طریق آشنایی ... دل یافت ز عشق روشنایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من برای خوابها ، لالایی می خوانم ... تو در تصویر آفتاب، بیدار بمان ... ! آنگاه ، در سایبانی از کلام روشنت، لحن لطیف خورشید را به تعبیر دل حقیقت، به زمین هدیه می کنم ... آنچه را که می نویسم ... ! (مستانه مریم)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آوارگی ست طالع ما روشنان عشق ... وین مدعا ز گردش خورشید روشن است ... فرجام هر چراغی و شمعی ست خامشی ... عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است ... ! (شفیعی کدکنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مددی گر به چراغی نکند آتش طور / چاره ی تیره شب وادی ایمن چه کنم / «حافظا» خلد برین خانه ی موروث من است / اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن