✔ عـلـ[بابا]ــی
Hot Springs, East Africa by George Steinmetz
✔ عـلـ[بابا]ــی
من آب شدم ،سراب ديدم خود را ... دريـا گشتم ،حبـــاب ديدم خود را ... آگـــــاه شدم ،غفلت خود را ديدم ... بيدار شدم به خواب ديدم خود را ... ! [منسوب به ابوسعید]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کسانی که کتابهای آسمانی میخوانید ... اگرآسمانــــــی نشدید ! ... لااقل کتابهای زمینی بخوانید ... تا شاید متوجه شوید که با اهالی زمین چگونه رفتار کنید ... ! [دست از قضاوت و تجسس کردن در زندگــــــی دیگران بردارید]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Happy Belugas by dafna ben nun
✔ عـلـ[بابا]ــی
Island by Chris Kotsiopoulos
✔ عـلـ[بابا]ــی
میگفت : ... مدتهاست نه به آمدن كَسی دلخوشم، نه از رفتن كَسی دلگير ... [بی كَسی هم عالمــــی دارد!] ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش / دلم از عشوه ی شیرین شکرخای* تو خوش / در ره «عشق» که از سیل بلا نیست گذار / کردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش / ... ! [حافظ - خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Seljalandsfoss Iceland Photograph by Giedre Lesmaityte
✔ عـلـ[بابا]ــی
پس از بردن و گِرد کردن چو مور / بخور پیش از آن کت خورَد کرم گور / سخنهای سعدی مثال است و پند / بکار آیدت گر شوی کار بند / ... ! [**بوستان - در احسان**]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن