دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ای چشم تو دشتی پُرِ آهوی رمیده / انگار که طوفان غزل در تو وزیده / هم خواجه کنار آمده با زهد پس از تو / هم شیخ اجل دست ز معشوق کشیده / ... ! [مهدی فرجی]
سال هاست ... تلفنی در جمجمه ام زنگ می زند ... و من ... نمی توانم گوشی را بردارم ... سال هاست شب و روز ندارم ... اما بدبخت تر از من هم هست ... او ... [همان کسی که به من زنگ می زند] ...!/ [رسول یونان]
آسمان چه آبی است
جان من! زمین چه سبز.
این زمان مرا
تا کرانه های لذتی غریب
خلسه ای، شبیه خلسهٔ شراب می برد.
من که عاشق گل و نسیم و آفتاب و چشمه ام
من که بی قرار هر پرنده ام
در نهایت خلوص
با تمام مردم زمین:
-برادران و خواهران خود-
دوباره حرف می زنم.
این زمان مرا
پای یک درختِ توتِ جنگلی
آرزوی بوسه ای، به چهرهٔ شماست.
اشتیاق رجعتی به بی نهایتِ صفاست.
من زمینیم
سرزمین من
هر کجا که زیر آفتاب
- خاکِ هر کجا که آدمی است- هست.
ای تمام مردمِ زمین!
مرا برای دوست داشتن آفریده اند.
من یقین بدون عشق
من یقین بدون دوست داشتن
زنده نیستم.
از برای تو، برای او، برای دیگران
مثل آب
مثل آفتاب
مهربانیم به نسبتی مساوی است.
قلب من که مثل قلب یک پرنده می تپد
مهربان ترین قلب هاست.
من همینم و عوض نمی شوم.
من شکنجه می شوم
جرم من فقط همین که من زیاد فکر می کنم
پس
بعد از این
انتظار من
انتظار بدترین شکنجه هاست.
فندکی نو خواهم خرید تا آتشی نو بر پا کنم ... و پاکت پاکت سیگار خاطرات دودخواهم کرد ... بی هیچ عذابی از هیچ قولی ... بی هیچ ترسی ازهیچ مذهبی ... !/ [ بهمن91 ]
مرا ببخش ... ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟ ... می شنوی ؟ انگار صدای شیون می آید، گوش کن ... می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد اما ... به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم ... گوش کن، یکی بود یکی نبود ... !/ [حسین پناهی]
دعایت می کنم عاشق شوی روزی ... بگیرد آن زبانت ... دست و پایت گم شود ... رخساره ات گلگون شود ... آهسته زیر لب بگویی؛ آمدم ... به هنگام سلامِ گرم محبوبت و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را ... ندانی کیستی ... معشوق؟ ، عاشق ؟ ... عاشق؟ ، معشوق ؟ ... [آری ، بگویی هیچکس] !/ [کیوان شاهبداغی]
برای ستايش تو ... همين كلمات روزمره كافی است ... همين كه «كجا می روی»، «دلتنگم»؛ ... يرای ستايش تو همين گل و سنگريزه كافی است ... تا از تو بتی بسازم ... !/ [محمد شمس لنگرودی]
چه رسم ناخوشایندی است،درسوگ عزیزان یادشان کردن ... وبعد از مرگ یکدگر،به نیکی ذکر هم گفتن ... اگر جمع میان زندگی بادوست ممکن نیست ... تو را میخواهمت ای دوست ... جوابم بشنو ای دنیا ... نمیخواهم تو را بی دوست ... خوشا بودن کنار دوست ... خوشا مردن کنار دوست ... !/ [الناز شکیبا]
از زلف خود ار سلسلهای باز نمیکرد / دل، این همه دیوانگی آغاز نمیکرد / درویش اگر ساکت و خاموش نمیمرد / در مشت غنی سیم و زر آواز نمیکرد ... !/ [علی نظمی]
افتاده ام به یاد نگاری که رفته است / دل داده ام به صحبت یاری که رفته است / چیزی نمانده است بجا جز غبار راه / از شوکت و شکوه سواری که رفته است ... !/ [امیر سیاهپوش]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن