✔ عـلـ[بابا]ــی
Kangaroo and Joey Australia by Paul Evans
✔ عـلـ[بابا]ــی
فردا اگر ز راه نمی آمد ... من تا ابد کنار تو میماندم ... من تا ابد ترانه عشقم را ... در آفتاب عشق تو میخواندم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Frilled Lizard Australia by Anders Zimny
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی ... ما را که تو منظوری ،خاطر نرود جایی ... ! [ سعدی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Orphaned Koalas, Australia by Joel Sartore
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonrise, Antarctica by Cotton Coulson
✔ عـلـ[بابا]ــی
Fallow Deer, Sunrise by Mark Bridger,
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه تو می مانی و نه اندوه ،و نه من و نه این مردم آلوده به خاک ... به حباب نگرانِ لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد ... آنچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند ... لحظه هاعریانند ؛ به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Windstorm, South Georgia by Cotton Coulson
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرثیههای خاک ... شعر شاملو درخاموشیِ فروغ فرخزاد / ۲۹ بهمنِ ۱۳۴۵ / ... [ و اکنون ، به یاد پدر تئاتر ایران حمید سمندریان ... یادش گرامی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست / آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست / هر گه که دل به «عشق» دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن