✔ عـلـ[بابا]ــی
Giraffes at Sunset, Kenya by Randy Crossley
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق چیزی شبیه در زدن است / مثل دیدار، مثل سرزدن است / باز داری ز عشق میپرسی / عشق آتش به خشک و تر زدن است / ... ! [محمد سلمانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Pulpit Rock, Norway by Lisa Liu
✔ عـلـ[بابا]ــی
من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست / مانند من آسیمهسر و دربـدری نیست / حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست / بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست / ... ! [ ناصر حامدی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر کجا باشی ... یک شب به یاد نخستین دیدار ... دل تو نیز خواهد شکست ... مثل دل من زیر بارانی از ابر ... خاطرهها میبارد ... ! [ رسول یونان ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Zebra Migration, Tanzania by Martijn van Wageningen
✔ عـلـ[بابا]ــی
مي رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام / دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو / مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان / رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو / ... ! [ طاهره قرة العین ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Seljalandsfoss, Iceland by Claudio Coppari
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن