✔ عـلـ[بابا]ــی
از داستانهای 55 کلمهای ... ! (2) / استیو ماس / ترجمهی گیتا گرگانی /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستانی که شبها ... عاشقانه بر درختان پارکها تکیه میزنید ... کمی آهسته تر ... میلرزد پایههای تختهامان ، از نجواهای شما ... ! (2) / مثلا اینجا خوابگاه ماست / فردا هزاران جیکجیک درپیش داریم /
✔ عـلـ[بابا]ــی
من عاشقانه دوستش دارم ... و او عاقلانه طردم مي كند ... منطق او حتي ... از حماقت من هم احمقانه تر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یاد باد آن کو به قصد خون ما ... عهد را بشکست و پیمان نیز هم ... هر دو عالم یک فروغ روی اوست ... گفتمت پیدا و پنهان نیز هم ... ! (حافظ / خط زیبای استاد لیلی منتظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یار مَفروش بدنیا که بسی سود نکرد ... آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاره زیبای زن ایرانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه دامی ست نه زنجیر همه بسته چراییم؟ ... چه بند است؟ چه رنجیرکه بر پاست خدایا ... چه نقشی ست، چه نقشی ست در این تابه ی دلها ... غریب است، غریب است ز بالاست خدایا ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتی مرا چو جویی ،در جان خویش یابی ... چون جویمت که در جان ،بس بی نشان نشستی ... تا من تو را بدیدم ،دیگر جهان ندیدم ... گم شد جهان ز چشمم ،تا در جهان نشستی ... ! (عطار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند ... آوازی شنيد که ای ابوالحسن ! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟ ... شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟ ... آواز آمد: نه از تو؛ نه از من ... «تذكره الاولياء عطار نيشابوری»
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 14 ساعت و 5 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن