✔ عـلـ[بابا]ــی
بنویس ،بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می افتد ... بنویس و پاک کن همچون خدا ... که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند ... و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن ... و بر خود می لرزيم ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Aurora Borealis, Iceland by Olgeir Andresson
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن که گویند به عمری شب قدری باشد ... مگر آنست که با دوست به پایان آرند ... دامن دولت جاوید و گریبان امید ... حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
David Kracov, Metal sculptures
✔ عـلـ[بابا]ــی
مشت نشانه ی خروار است ... هر بار که میبینمت مشتی شعر روی کاغذهایم می پاشی ... اینبار خروارت آتش گرفته بود ... که اینچنین آتشم زدی ؟ ... دارم می سوزم زیبا ... ! (بهمن زارع)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Situ Gunung, Indonesia by Hardi Budi
✔ عـلـ[بابا]ــی
می نویسم ای یار ... خانه ی ما اینجاست ... تا كه سهراب نپرسد دیگر ... "خانه ی دوست كجاست" ؟ ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Terraced Rice Field, China
✔ عـلـ[بابا]ــی
درد تنهایی کشیدن ... مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید ،شاهکاری میسازد ،به نامِ دیوانگی ... ! و من این شاهکار را ،به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام ... "تــــــــــــو" هر چه میخواهی مرا بخوان ... دیوانه ،خود خواه ،بی احساس ... / نمیــــــــفروشــــــــــم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه عشق ماند و نه دلبر نه باده ماند و نه ساقی ... مبند دل بجهانی که با تو یار نماند ... مکن بغیر نکوئی که غیر نام نکویان ... دگر هر آنچه به ببینی در این دیار نماند ... ! (احتشام اولیائی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل یا پوچ ... ! / فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر این پنجره بگشای که من ... به ستوه آمدم از این شب تنگ ... دیرگاهی ست که در خانه همسایه من ... خوانده خروس ،وین شب تلخ عبوس ،می فشارد به دلم پای درنگ ... ! (سایه)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 21 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن