✔ عـلـ[بابا]ــی
زاهد که دِرَم گرفت و دینار ... زاهدتر از او یکی به دست آر ... ! (گلستان،در اخلاق درویشان) / حکایت در دیدگاه /
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم ... همچو پروانه که میسوزم و در پروازم ... گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ... ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است ... اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است ؟ ... چقدر از عقل می پرسی؟ چقدر از عشق می گویی؟ ... از این باز آی نا اهل است ,از آن برگرد نامرد است ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها ... انسان های خاصی می توانند باران را حس کنند ... بقیه ، فقط خیس می شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسناک ترین انسان هـا ... دقیقا همان هایی هستند کــه ... از همان ابتدا اصـــرار دارند تا فرشـــــتــه بودنشان را اثبات کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بومی سازی ورزش بولینگ ... ! ( دستان شما مردان و زنان این سرزمین کهن را عاشقانه میبوسم ... که بدون کوچکترین امکانات ... آنچنان زندگی میکنید که ... خود میخواهید ! )
✔ عـلـ[بابا]ــی
حقیقت انسان ... ! ( بیایید ، قدرت شنیدن ناگفتهها را در خود تقویت کنیم ! )
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره ... یک ذره آفتاب و کمی پنجره ... ای کاش جای این همه دیوار و سنگ ... آیینه بود و آب و کمی پنجره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست ... جور تو از آن کشم که روی تو نکوست ... مردم گویند بهشت خواهی یا دوست؟ ... ای بی خبران بهشت با «دوست» نکوست ... ! (ابوسعید ابوالخیر) / خوب میدانم که مکرر شنیدهاید ... این قصه نیز چون عشق ، روایت مکررش نکوست ! /
✔ عـلـ[بابا]ــی
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود ... حال من از اقبال تو فرخنده شود ... وز غیر تو هر جا سخن آید به میان ... خاطر به هزار غم پراگنده شود ... ! (رودکی) ....
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن