✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی تو می رسی و علی شاد می شود ... بغض گلوی فاطمه آزاد می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بین غم و تهی بودن، یکی را باید برگزید ... من غم را انتخاب میکنم ... ! (ویلیام فاکنر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Mahout Bathing an Elephant, India by Mohit Midha
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر صبح که بیدار می شوم ... سراسیمه می روم سراغ قاب عکست ... نگرانم از این که مبادا ... از آنجا هم رفته باشی ... ! (بهروز جلیلوند)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اين هم از تضادهاي زندگي ماست ... همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام میدهیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Swan on the River Avon by Jason Wickens
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتی کَسی که می گفت : عشق چهار حرف است ... همه مسخرهاش کردند ... ! ولی برگشت و گفت : (ر ف ی ق) عشقه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از جان طمع بریدن ،آسان بود ولیکن ... از دوستان «جانی» ،مشکل توان بریدن ... فرصت شمار صحبت ،کز این دو راهه منزل ... چون بگذریم دیگر ،نتوان به هم رسیدن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Qeshm Island, Iran by Amir Madadi
✔ عـلـ[بابا]ــی
دور نیست ... روزی که "به رویایت که هنوز با من است حسادت خواهی کرد" ... روزی که دیگر ... هیچ نشانی از من نخواهی داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتن، درست مثل آمدن است ... دارم قدم زدگی هایم را کش می دهم ... باید رد پایم را یادگاری بنویسم ... ! زمین همیشه از همین طرف چرخیده ... از همین طرف که همیشه من آنسوی جاده ها باشم و تو این سمت عبور ... خاطره، یعنی همین ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن