✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا چشمیست خونافشان ... زدست آن ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نیامدنش را باور نمی کنم ... غیر ممکن است او نیامده باشد ... حتما، حالا زیر باران مانده است ... و ناامید و خسته در خیابان ها قدم می زند ... من به باز بودن «درها» ... مشکوکم ... ! (رسول یونان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Rock Fort, India by David Lazar
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش می دانستی ،رقص تنهایی من میان شب و روز ... همه از بهر چه بود ... ! کاش می دانستی ،منِ بیگانه ز خود جرم تنهاییم امروز ... همه از عشق تو بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به کام خود برسی گر کنی بسنده به عشق ... شدند مردم آزاده جمله بنده به عشق ... گریست عاقبت آن کس که کرد خنده به عشق ... هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق ... (محمد نمازی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Silverback Mountain Gorillas by Christopher Whittier
✔ عـلـ[بابا]ــی
مکالمه دو دوست شيرازي: ... آدامست نَ نُويه ؟ ... نه نَ نُوي ني ، قَوَن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هنوز درشگفتم ... "فرهاد" ازچه می نالید ؟ ... او که تمام زندگی اش "شیرین" بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Thorung La Pass, Nepal by Helmut Zhang
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن