الينا
به شاهزاده اي خبر دادند كه جواني در شهر است كه شباهت زيادي به شما دارد شاهزاده او را فرا خواند از او پرسيد : آيا مادرت از كنيزان دربار بوده ؟؟ گفت : مادرم فلج مادر زاد است ، اما پدرم باغبان دربار بوده !!
الينا
گاهي با يك لبخند بايد از كنار همه چيز رد شويم بگذار بگويند نفهميد.
الينا
داستان عشق را بازيگران ديگر شدند / حاليا اين قصه را شيرين توئي فرهاد من
الينا
تا چند كني قصه اسكندر و دارا / ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
الينا
يا كه غبار پات را نور دو ديده مي كنم / يا به دو ديده مي نهم پاي تو نور ديده را
الينا
گفته بودي تو بگو .... چه بگويم اي دوست ... چه بگويم كه سزاوار شنيدن باشد ...؟ زير شلاق سكوت ...بهتر از نعره ي ديدن باشد ...؟ اشتياقم بس نيست ...؟ با توام ... طرز نگاهم بس نيست ...؟
الينا
چاي هايم ؟آرمبخش شده اند ....و ميان وعده هايم مسكن .... خدا عاقبت اين زندگي را ختم به قبر كند .
الينا
تكيه بده .....؟ اما ب آغوشي كه اگر خوابت برد سرت را زمين نگذارد .
الينا
كمي زود بود ، ولي ... دعايت گرفت مادر بزرگ ! پير شدم ....!!!
الينا
رفيق !! پيراهنم را بزن بالا ... كمرم را ديدي ؟ نترس چيزي نيست ...! اينها فقط جاي خنجرند ، من نفهميدم در رفاقت چه شد !!(( تو مواظب باش ))
الينا
در كعبه و بتخانه هر جا كه شدم ديدم / سوداي تو در سرها ،اوصاف تو بر لب ها
الينا
در خانه دل تا نبود جاي غمش تنگ / اي كاش كه از سينه بر آيد نفس ما
الينا
نور دلي ار چه جفت نارم داري / تاج سري ار چه خاكسارم داري
الينا
دلم در سينه ميكوبد سر ب ديوار /كه اين مرگ است و بر در ميزند مشت / بيا اي همزبان جاوداني كه امشب وحشت تنهايي مرا كشت