الينا
از درد نناليد كه مردان ره عشق / با درد بسازند و نخواهند دوا را
الينا
ياد ما ميكن گهي پر بار خاطر نيستيم / با همه دير آمدن ها زود از دل مي رويم
شهرام شکوهی
پرم از درد دلتنگي ديگه راهي واسه م نميمونه ....
الينا
دل بريدم از تمام زندگي / با تو گم گشتم بنام زندگي / با تو بودن شد برايم هر نفس /معني ناب كلام زندگي
الينا
تو قوي پنجه شكار افكن و من صيد ضعيف / ترسم از ضعف بگوشت نرسد فريادم
الينا
در ميان اشك شادي گم شدم روز وصال / اين چنين روزي كه ديدم خويش را گم ميكنم
الينا
هيچ چيز غرور مرد را مثل شادي زنش ارضاء نميكند چون هميشه آنرا مربوط بخود ميداند.
الينا
در كعبه و بتخانه ،هر جا كه شدم ديدم / سوداي تو در سرها ،اوصاف تو بر لب ها
الينا
تا نخوانند مشو سبز به هر انجمني / كه نباشد به چمن قدر گل خود رو را
الينا
.در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد . واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمی
الينا
يار با غير و غم عشق در اغوشم بود / مرگ صد بار به از زندگي دوشم بود
الينا
هر سر موي تو را جلوه ناز دگريست / نگهي سوي خود انداز كه ديدن داري
الينا
دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام / امروز به يك جام دو صد توبه شكستيم