amin
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد/ دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد/ خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد /خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد ..
amin
بالا گرفتهام سرِ خود را اگرچه عشق/ یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه..
amin
نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟!/ چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟/ و حرف آخر من این که تا ابد ممنون/. برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری...
amin
من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل/ قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن
amin
دلم میخواهد بگویم :دلواپسم..
amin
هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم..... گم شدم . آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست ....
amin
میزند لبخند بر چشمانِ اشکآلودِ شمع/ هر که باشد باخبر از گریهی پنهانیام...
amin
نه آنقدر ابر بودم که به آسمان بروم و نه آنقدر باران شدم که به زمین بیایم مهای هستم میان برزخ ِ زمین و آسمان که نه سر بالا رفتن و نه پای پایین آمدن دارم .....
amin
چه بغضی کردهای؟ در سر چه داری ابر بارانی؟/ تو هم دانی مگر فرهاد و شیرین نیست افسانه
amin
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من ، من هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد ، من نه عاشقم و نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد ، من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگي ميفهمد .
amin
بيخيال از رنجِ فريادم تردّد ميکنند...
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
14 سال و 10 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 48 دقيقه قبلهرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد