#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7195 دفعه)
گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد آماده بود از سر خود وا کند مرا قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت مختار بود و دست قضا را بهانه کرد گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . . پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد می خواستم که سجده کنم در برابرش . . . سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . . حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
کاش مي شد بي بهانه ناز کرد نغمه ها را با تو هم آواز کرد کاش مي شد با تو تا مرز جنون بي صدا و ساده دل پرواز کرد کاش مي شد يک ورق از زندگي پاک مي کرد وز سر آغاز کرد کاش مي شد راز معنايي نداشت سفره دل را برايت باز کرد کاش مي شد ماوراي سحر تو همچو موسي در رهت اعجاز کرد کاش مي شد تا تو ليلي مي شدي تا که مجنون را به تو ابراز کرد کاش مي شد عشق را هم مي ربود تا ميان دل و او افراز کرد کاش مي شد آبرو را مي شکست آسمان را سقف و رو انداز کرد
عشق پرواز بلندی است مراپربدهید به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید من به دنبال دل گمشده ای می گردم !! یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید تا درختان جوان راه مرا سد نکنند برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید یادتان باشداگر کار به تقسیم کشید باغ جولان مرابی درو پیکر بدهید آتش از سینه ی آن سرو جوان بردارید شعله اش رابه درختان تناور بدهید تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند!! به گلو فرصت فریاد بلندتر بدهید!!! عشق اگر خواست نصیحت بکند، گوش کنید!! تن برازنده او نیست، به او سربدهید!! دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید یابه یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید!!
می پرسد از من کیستی؟ میگویم اش ، اما نمی داند این چهره ی گم گشته در آیینه ، خود این را نمی داند! میخواهد از من فاش سازم خویش را ، باور نمی دارد آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند می کاودم، میگویم اش : چیزی از این ویران ، نخواهی یافت کاین در غبار خویشتن ، چیزی از این دنیا نمی داند می گویم اش: گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند می گویم اش : آن قدر تنهایم ، که بی تردید می دانم حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند می گویم و می بینم اش او نیز با آن ظاهر غمگین آن گونه می خندد ، که گویی هیچ از این غم ها نمی داند..
دنبال من میگردی و حاصل ندارد این موج عاشق کاربا ساحل ندارد باید ببندم کوله بار رفتنم را مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد من خام بودم،داغ دوری پخته ام کرد عمری که پایت سوختم قابل ندارد من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی : از برف اگر آدم بسازی دل ندارد باشد ولم کن باخودم تنها بمانم دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد موجی که عاشق میشود ساحل ندارد