azita
هرگاه شادم یاد تو غمگینیم می کند. هرگاه غمگینیم یاد تو شادم می کند پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند…
azita
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
azita
دلا یاران سه قسم اند گر بدانی/ زبانی اند/ و نانی انـد/ و جـانی/ به نـانی نان بده از در برانـش /تو نیـکی کن یه یاران زبـانی/ ولیـکن یـار جـانی را نگهدار به پـایش جـان بده تا می توانی
azita
به خیال کدامین آرزو ، صفای با تو بودن را از ما گرفتی ای بی وفا ؟
azita
من همان قاب تهی خسته بی تصویرم که برای تو و تصویر دلت میمیرم.
azita
از جدایی چند ماهی می گذشت چند ماه از عمــــر رفت و برنگشت دل به یـــــــــــــــاد آورد اول بــــار را خاطــــــرات اولین دیــــــــدار را ...
azita
از جدایی چند ماهی می گذشت چند ماه از عمــــر رفت و برنگشت دل به یـــــــــــــــاد آورد اول بــــار را خاطــــــرات اولین دیــــــــدار را ...
azita
در رویاهای کودکانه آموختم به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم اما ناگهان او همه ی فکرم شد
azita
همیشه تو یک ارتفاع بالایی از جو، دیگه ابر وجود نداره. اگه یک وقت دیدی آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی.
azita
هر روز دل تصمیم می گیره سنگ شه تا دیگه عاشق نشه میره و سنگ می شه و میره قاطی سنگ ها اما اونجاهم عاشق یه سنگی میشه
azita
عشق مثل جنگ میمونه شروع کردنش خیلی آسونه اما پایان دادنش سخته
azita
باید ز کویر چشم ها آب گرفت از ابر شب انتقام مهتاب گرفت تا محو نبا شد از نظر ها باید تصویرنگاه عشق راقاب گرفت