♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از این شهر خاکستری دلگیرم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خنده های خــــوب زن گونه های خیس مـــرد قهوه های تلــخ ، تلــخ شام های سرد ، سرد دیــــــر عاشقش شدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كوچه اي كه تاريك است جاي شعر گفتن نيست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیلی سال نگذشته من اما قرنها پیر شده ام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم واسه اول دبستانم تنگ شده!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
" عشق می ورزم و امید که این فن شریف چون هنر های دگر موجب حرمان نشود "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از شمارش دقایق دوری خسته ام به میهمانیم بیا با افشانه ی شیرین آبشار موهایت با چکامه معطر لبهایت با موسیقی روشن چشمانت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندانی لحظه ای مکث کرد و بوســـــ♥ـــــه ای بر طناب دار زد… دادستان گفت:صبرکنید،این چه کاریــــســ ــــت؟؟ زندانی خنــــ♥ـــده ای کرد و گفت:طنـــ♥ــــاب نمیزاره زمین بیافتم،ولی آدما بدجـــ♦ــوری زمینم زدن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچی مینویسم همه آن چیزی نیست که میدانم....!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 18 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .