♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انجماد قلب ها را از خشکسالی چشم ها می توان فهمید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صداي سوت بخار از قهوه جوش شبی سرد سرد....یلدای زمستانی....سرزمین های شمالی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جمعه را جان به جانش کنی دلگیر است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موهایم را به چپ شانه می کنم ٬ می ایستم جلوی آینه ... طوری که پشت سرم را ببینم. و آرزو می کنم ، مادرم آنجا نشسته باشد که بگوید : " تو با چهار سالگی ات هیچ فرقی نداری " ... تا من بمیرم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه نمی کنم به آینده ... خیره مانده ام.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از صدفهای ساحل پیرهن پری دریایی دوختم رفته رفته رفتم به اعماق دریا و هرگز باز نگشتم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که یلدایی هم دارد ... او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده ست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از برف بریده ایم ......ما و هزار ردپا ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موضوع انشاء: درد های خود را چگونه میگذرانید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که میبارد عطر کاج نم خورده ی پارک حماقت هایم را یادم می آورند..... انگشت میکنم ته حلقم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شهری که سایه های سنگین در مه می رقصند ...معنی نامم را سوال نکن ..شاید جایی زیر سایه ها جا مانده باشد ....خط های خواب موازی سوت قطار همه چیز را از یاد می برد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روحم را به آتش کشیده ام تا افکارم را رام کنم ... نه روحم آرام گرفته و نه افکارم!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 22 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .