♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر غم و ناغم که تازه از راه رسیده ست بر چهره ام با خطوط نه چندان قشنگ یادگار می نویسد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماه نیمخورده ظلمات تنگ این چاه خشک را برای فنجانهای خالی ما روشن نمی کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می رقصد با پیرهن بلند و سفید پابرهنه بر فنجان بخار غلیظ چای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنجاقک تو هستی، وقتی آهسته می نشینی روی پیراهنم و تمام مردانگی ام را رصد می کنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگي رودخانه اي ست كه به هيچ دريايي نمي ريزد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جان می دهم میان این صفحات خالی خودم را می زنم به آن راه به کوچه های بی خیالی گم می شوم میان خانه های سر به فلک کشیده حسرت به بن بست می رسم دست در دست دیوار می میرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای افتادن قطرات اشک را می شنوی یک نفر همین دور و بر ها خیالش ابری است یک نفر که چشمانش به چشمان من می ماند به قول آن طرف دور تر ها چشمانش شور می زند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کسی هست که هنوز می داند چگونه می شود با موسیقی مرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماه می گذرد در انتهای مدار سردش ما مانده ایم و روز نمی آید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر اهریمن تنهایی شادیمان را نمی دزدید می شد باز هم به دلقک زندگی خندید ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 22 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .