♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من كتاب لحظه رفتن عشق خروارها زير خاك بودن را !خوانده ام....زدست این دوران بی سامان !من بسی رنجیده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سفره پهن است همه دور آن نشسته اند نان نیست! پدر هنوز باز نگشته ...او دیگر برنمی گردد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد می وزد شکوفه ها، با رویاهایشان می میرند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرهای مرا چشمان تو می نویسند و از آشفتگی گیسوان تو در باد نظم می گیرند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خروار خروار دانه ی سکوت می کارند آفتابگردان های سر بزیر ...و گندمها به خیانت متهم شدند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو....زنانگی ات رادور بریز همینطور مغرور بمان بی یک کلمه، یک نگاه، درابدیتت بتاز مثل اسبی سرکش، دارم ازتویک قدیسه می سازم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنسرتی یخی، قاره ای متروک، تماشاگرانی سنگ باشمایلی مسخ شده باچه بلندگویی آوازکنم سکوتم را؟ پیش این احساس های مادرمرده!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جان کلاغهایِ پیر قصه هات، خسته ام... پیرم کرده هجوم ابرهای چشمانم که نمی بارند بی بهانه! کاش به گوشش برسانی که هنوز یادش هست دیوانه ی بارانم؟! حتی اگر برای آخرین بار، شاید کمی عاشقانه تر ببارد و بباراندم!.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این کـِرم های پـوسـیده که بیـخ گلـویم را چـسـبـیـده اند از مـن تـمـام بـغـضـهای فـروخـورده ام را طلـب دارند. قد علم کرده اند که حـنّاق بگیـرم خـفـه شـَوَم از ایـنهمه فـریـاد بی صدا که دست و پایم می زنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه با دست های باز می میرد. خسته ام مرا به یک فنجان چای دعوت کن.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را می بازم به تاوان تمام جرزنی های کودکی فصل قایم باشک های بی هوا در تودر توی تقدیر... ترانه های بی صدا به بکارت حنجره ات آویخته بخوان و تقسیمم کن بر صفر که بی نهایت باشم....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 22 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .