♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی ام را در چمدانم می گذارم این تمام باری است که به دوش می کشیدم !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"تو هرگز نخواهی رفت...""" و این وردی است که من... هر بار میان وحشت ماندن و رفتن تو... هزار بار با خود تکرار میکنم... تا آرام شوم... درست مانند مادرم... وقتی که طوفان کویر می وزید....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش میشد نقاش روزگار عقده هارو پاک کنه.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دلم می خواهد همیشه خانه باشی... همیشه عید باشد... من زاده شوم.... لباس نو بپوشم... تو کنار آینه کفش هایت را بپوشی... عشق را باور کنی... بیادم باشی.... و در میان برگهای درختان ... شعر نو جستجو کنیم... و تابستان را ... به خنکای یک جرعه آب... زیر سایه های بید...... مهمان کنیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزویم همه این است کبوتر باشم...بر بام خانه ات......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران زد .....دریا خروشید ....کنجشکک بیچاره پرید.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوزخم فرداست،من چرا امروز می سوزم!؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که پاییــز رفته است بگذارید کلماتم را فریاد بزنم دیگر روی برگها راه نروید بیایید روی تکه های روح من قدم بزنید....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت هست ، خیالت هست ، خاطراتت هست ، فقط کمی جای تو خالیست ، نمی آیی ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوه های برهنه ی این شهر غربتم را به رخم می کشند امـــا با نفس های تو در این شهر غربت از من اجتناب می کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه نای خنده مانده نه نای گریستن... هم لبهایم خسته اند هم گونه هایم ... دستهای باران کجاست؟!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت بغض گلايه مرا ببخش اين تقدير مرموز و پنهان بعضي روزها به سراغ دل خسته ي من مي آيد و آنگاه فقط با يک بوسه ي "تو" پا به فرار مي گذارد و دل تنگي من با نگاه گرم و خواستني "تو" مي هراسد مرا ببخش که بي تابي هايم را ذره ذره در اشکهايم خلاصه مي کنم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 22 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .