♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ، دست تردید را از پشت بسته و از گرمی دست تو با غربت سوخته ام .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال تو چون پیچکی تا بلندای دلم پیچیده ست و تو هی بالا می روی و جلو می زنی از من از سادگی ام از دستهای خالی ام و از قلب دست نخورده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب لا به لای لایه هایی از دود و غم می خوابم کم کم رویایی نمی بینم آه آیا مرگ عادتی این چنین نیست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عزا گرفته ام برای زمستانی که می خواهد بیاید و "ما" را ببرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق یعنی زن سرخ پوش میدان فردوسی ، در ساعت پنج عصر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می توانستم این سقف اتاق را بردارم هرچی باران از آسمان می بارد ببینم اما الان که دارم بر پشت بام همین اتاق قدم می زنم زمین به اندازه همین چهار دیواری اتاقم بود که بر آن سقف گذاشت اند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام واژه هایم از سر دلتنگی هایم است همه را به تنهایی هایم می سپارم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک شب تنهایی می خواهد با یک دنیا «تــــــو» و تمام گوشه کنارهای آغوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن احتمال اينکه در سطرهای بعدی زير باران منتظرت بمانم کم است می زنم زير گريه زير همه چيز!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان سفید بخت شده و اقبال من چرخ چرخ زنان به دنبال آدمک هایی است که برفی اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روی بازوی زمان دراز کشیده ام و ثانیه شمار نوازشم می کند . . . زمانه را عاشق می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلنگری است تناقض هایم بر بودنم زمان که می گذرد کشیده ای می شود بر جانم و اکنون مدت هاست که شلاق خورده ی این احساسم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .