♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پيشانيم را در كف دستانم گذاشتم حالا فهميدي چرا دندان شعرهايم ريخت و سبكتر شدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كنار درياي صاف.........تو آب پرتقالت را بنوش! من موجها را جارو ميزنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مي دانم از اعدام خورشيد ميان چشمانم وقتي از ابر مادر روي واژه ؛عشق ؛ بي اجازه باريدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم بخندم بر لبهای صبح...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلماتت را از کدام باران چیده ای، که بوی ستاره می دهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما از هزار ه شب تکرار خود رد شدیم و هیچ شهرزادی از حقیقت ننوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرت را روی شانه ام بگذار" اینجا همه ی غروبها با عشق آغاز می شود و روی شانه های خیس می خوابد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از نگاه نازک پنجره خزان کوچه دیدنیست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمال ـ و این بیرون که باران است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست داشتن در شعر فریاد نمی شود دوست داشتن ساکت نشسته گوشه ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر غرق در باران..... گریز از دست هایت رهایم نمی کند تا خیال هر شب را در خواب هر جمعه بسوزانم می دانم خاکسترم در مسیر باد های بی خیالی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی به استقبالش نیامده بود آینه جیبی اش را درآورد و در آن به خودش لبخند زد بعد گریست...............مسافری که نباید می آمد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 3 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .