♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای هیچ تُنگی ماهی سیاه نمی خرند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سالها گذشت اما دلم جایی میان آنهمه دلخوشی جا مانده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت می کنم رو به آینه... تصویرم فریاد می کشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید عاشق باشد اینطور که غمگین مینویسد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از هر طرف که میروم به خانهی تو میرسم نعوذبالله خدا شدهای مگر؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه تلخ و تُند دارد میچرخد زمین! بخند آرام بگیرد دیرتر تمام شویم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جای آمدن می روی رفتن تو شبیه افتادن برگهای سپیدار به کشتنم می دهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور میدان های شهر تمشک های تابستان با لب های تو روز را آغاز می کنند نقشه کشیده ام بدزدم ات بگذار این جزیره ی تاریک نیز ملکه ای داشته باشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر چه فرق می کند رودخانه از سفره های خالی شروع شده باشد شعر از مرگ بره ها گمشدگان مبدل به صخره ای سرد شده اند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 3 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .