باران می گیرد
من بی خبر از باران و آواز ناودان
کنج اتاق می نشینم
صدایی می گوید:
بیا و به تماشای واپسین بارش های زمستانه بنشین
حوصله ام نمی گیرد
تو اما
خیس باران شو
به جای من
باران پرست !
نه تو کمرنگی نه من کمرنگ
من فقط دلتنگم و تو نیز دلتنگ
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟ بیشترم به دریچه کولر شک داشتم..همچی شاگردی بودم خوووو
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 4 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .