♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که فصل برگزیزان زیر قدمهات خش خش میکند بگذار چیزی بدیهی برایت بگویم هر برگ زردی که فرو میافتد یعنی باز برگ سبزی خواهد رویید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وای از شهری ... که هزار خیابان ِ عاشقی نکرده دارد و ما ... هنـــــوز اندر خم ِ یک کوچه ایم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست ارزان می خرند... پایان خوش همه ی خوابهای مرا.... انگار می دانند... چقدرررر تو را... نداشته ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب پسته نخوردم، غصه خوردم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به سراغ من اگر می آیید با پتک و تبر بیایید!! مسابقه است بر سر شکستن چینی نازک تنهایی من!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیستی..... روزهاست می سوزاندم... بی آنکه باشی و لیوانی آب دستم بدهی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی چه میداند من روزگاری تمام قد , شبیه یک فرشته بوده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگذار هرقدر که میخواهد سوت بزند... قطاری که از ریل خارج شده تکلیفش روشن است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که نباشی رابطه ی من و شب ، شکرآب می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی وقتها به يه جايی می رسی که با هيچی خوشحال نمی شی هيچی هم ناراحتت نميکنه اين بی تفاوتی خيلی خطرناکه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آتشى میخواهم بسوزاند سرتاسر مرا و منِ دیگرى ققنوس وار بر خاکسترم پاى بکوبد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به انتظار ِ سنگی نشسته ام که وجودم را هزار تکه کند تا رها شوم... تا آزاد شوم... بریزم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .