♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو میدانی نفسی که مرده را زنده میکند از کجا طلب کنم؟ ....به لبهات که نگاه میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي ! تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت !! "نيچه"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیزارم از هر چه که تار و پودش نخ نما می شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا مانده ام از مسافری که مرا جا گذاشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و تو ... در كافه .. کنج ديوار .. روبروي هم !! ... قهوه را نخورديم ! حرف هايمان به اندازه کافي تلخ بود .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لب هایمان خواب کویر می بیند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهای کاغذم برای کلاغ هاست وقتی واژه هایم بلندترین سرو را هجی می کنند و در امتداد تنهای ذوب میشوند... از این بالا هیچ منظره ای دیدنی نیست! تکرار را کجای جاده فریاد می زنی؟ وقتی جغد ها ناف شب را بریده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک دقیقه سکوت لکه ی خونی؛ به پیراهن شعرم چسبیده است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حواسم را پرتاب کن پشت خانه یِ کلماتِ روشن ! چند روزی است حرف رگ هایم را تیغ می فهمد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد رفتنت من که هيچ..! اين همه ديواری که به عکست تکيه دادند ويرانه شدند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من ونوشته هایم نخند........همین......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با کفش های شعر حالا بعد از سالها دوری برای دیدنت پا برهنه راه می روم...!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .