♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادرم مثل بهار... گوشه ي پارچه گل مي دوزد نخ گلدوزي او كوتاه است مادرم مي ترسد غنچه ها وا نشوند (عمران صلاحي)
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی تو می آید از پرنده یی که سپید می وزد و سایه ای در جاده تنها می شود هی ..مسافر تو که رفتی چرا جای پاهایت را نبُردی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب است و تصویر پشت پنجره یخ زده انگار..... و من سردتر از شیشه ی پنجره....نگاهم را به انتهای جاده دوخته ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های بی رحم پی در پی هم میگذرند!! انتظاری تلخ...باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشویش چشمهایم خسته ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سراپاي وجودم آتش است ... بزن باران
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم گاهی باید دیوانگی کند شاید گاهی خراب باشد اصلا گاهی بمیرد . . ولی مستانه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آهای فلانی ! از خانه دلــــــــــــــت چه خبر؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها.... لطفا مزاحم نشوید.....من میخواهم به صبح برسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریـــــــا چقدر یاد ساحل می کند !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 14 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .