♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داستان عوض شد با عسل ناب خیالت حالا تو ملکه زنبورهای عاشق و من زنبور کارگری ساده...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد کالبد بی جانم را در گوشه ای از خانه خواهند یافت مُرده از عشق در تنهایی و سکوت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کودکی ؛ عهدی چه زیبا بود و رفت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سهراب ؛او فقط در زیر باران با طعنه ای لبخند زد و گفت : دیوانه ای باران ندیده....دلم آشوب شد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به معجزه گلها ایمان دارم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت از چشمهایت هم جدا کردی مرا.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راستی رفیق گوش کن .. صدای گریه معصوم یک فرشته طلایی از پس ابرها می آید ! می شنوی ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم به دوردست ها خیره مانده به جایی که گویی شب تمامی ندارد . نمی دانم ... شاید بیاید پرستویی به ساحل تا بگیرم از او نشانی از تو ... شب هم تمام شد مثل تمام شب ها و رویاهایم پر کشیدند . باز هم من ماندم و برگ های سفید از دفتر خاطراتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس تا به حال از او نپرسیده که ای مرد ای تنها ای غریب : چرا شب چرا تاریکی را برگزیده ای ؟ چرا هیچ وقت به سپیدی صبح لبخند نمی زنی ؟ چرا طلوع را دوست نداری ؟ آخر هیج کس نمی دانست که مرد چه غمی دارد !! مرد شب گرد عاشق سیاهی بود عاشق نگاه سرد ستاره ها عاشق سکوت ماه بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه صفایی دارد سکوت عاشقانه شب نگاه در چشمهای گیرایت لبخند زیبای لبهایت و عطر باران .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ نمی دانم برای چه می نویسم ! روزهایم می گذرند و من فقط در میان آینه ها بزرگ می شوم تو خود شاهد بودی که چگونه به سپیده نرسیدم نمی دانم آن همه قلب هایی که دم از رفاقت می زدند آن همه دست های همدلی که بسویم دراز شده بودند میان کدام آب و هوا زندگی می کنند ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای شکستن طلسم انتظار همه برگ های زرد پاییز را رنگ خواهم کرد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنگامی که حجم شب هایم از بوی تنهایی پر می شود من تو را در ابتدای جاده یقین به انتظار می نشینم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .