چیزی به ذهنم نمیرسد گوش هایم را میگیرم چشم هایم را می بندم لب هایم را باز نمیکنم و حرف نمیزنم و و فقط منتظر میمانم برای آمدن لحظه ای که کسی با دستانی گرم شانه ام را لمس کند و آرام بگوید تو تنها نیستی من هستم
ماسه ها فراموش کار ترین رفیقان راهند پابه پایت می آیند آنقدرکه گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر میبرد اما کا[!]ت تا بادی بوزدیا خرده موجی برخیزدتا برای همیشه از حافظه ضعیفشان ردپایت پاک شود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .