چه جنگی راه افتاده بین دل و غرور ... دل تو را میخواهد ... مدام میگوید به دنبالت بیایم ... و غرور پاهایم را بسته ... تــو نترس ... جایت امن است ... قربانی این جنگ "منـم
گریه نکن خواهرم . در خانه ات درختی خواهد رویید . و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی؟ (سووشون . بند آخر) * سیمین دانشور*
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 11 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .