♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن یک نفر کجاست.....دلم تنگ است مثل لباس سالهای دبستانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت .... که بر میگردم... و بیخیال عزیزهای مصر ویعقوبهای چشم به راه، چنان به خود میفشارمت ! که هفتادو هفت سال تمام ... باران ببارد و گندم درو کنیم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش!! ما آدم ها اینهمه بی کس نبودیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرزمین های شمال ...دریا...باران ...طوفانی ست در دل ماهیگیر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت زندگی درون کوچه قلبم بیداد میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امیدم به خداست ! و به آن قطره اشکی ... که غروب ها تن بی حس مرا می لرزاند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت اشکهایم می مانی در تصور دو پرنده که آسمان را به پرواز مهمان می کنند وقتی اوج شاخه ای است بلندتر از پنجره ی خانه ی ما
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
-این واژه های سرطان زده - مثل مجسمه های ابری آرزوی باریدن را درد می کشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی را خون دل دادم که با من آشنا گردد /ندانستم که او خون میخورد خونخوار میگردد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حسی که در آن یادت باشد و تو نباشی حسرت است...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .